متن های ادبی وداستان
گل بازی درباز شد،مرد بیرون آمد، نگاهی به اطراف انداخت،هیچ کس نبود،هرچه دقیق شد کسی را ندید،مه غلیظی بود.جلوی درِزندان چنددقیقه ای بی حرکت ایستاد،ازبیرون آمدن پشیمان بود، خیلی وقت بود انتظار چنین لحظه ای را می کشید.حالا که وقتش شده بود،پوچ بود.خالی خالی.درست مثل گل بازی پدر،که وقتی به دست های گره شده اش نگاه می کرد تا گل را پیداکند چنین حسّی داشت.اما وقتی انتخاب می کردپوچ بود،پوچ.بعضی موقع ها با خودش فکر می کرد شاید ،شایداصلا ًهیچ کدام پُر نبود! یک قدم جلو آمدتصمیم گرفت حرکت کند. سرد بود.یّقه کاپشنش رابالاکشید،به راه افتاد،صدای قدمهایش درآن سکوت انعکاس خاصّی داشت.آن طرف تر یک دکه سیگارفروشی بود،ناخودآگاه به طرف دکه رفت. مردی میانسال پشت آن نشسته بود،به او گفت: آقا ببخشید یک نخ سیگار لطف کنید.این جمله برایش آشنابودسیگار را گرفت وروشن کرد ،پُک اول را که زد سُرفه ی عجیبی اورا گرفت.شش ماهی بود که سیگارنکشیده بود.همان طور که سرفه می کرد نگاهش به سیگار بود که دوودمی شد،درچشمانش می رفت ولی آن را دور نمی کرد به آن خیره شده بود. شش ماهی بود که به جرم اعتیاد به زندان افتاده بود.همه از او بریده بودند.پدر، مادر،زن.دراین مدت کسی به دیدن او نیامده بود حتی خودش. همه چیزتکراری بود حتی فکر کردنش.کسی را به خاطر نمی آورد که منتظرش باشد دستش سوخت ، سیگار به آخررسیده بود،خواست حرکت کند مرد سیگار فروش گفت: هی آقا پولش؟؟ پول سیگار را داد .برگشت نگاهی به درزندان انداخت.از دکه دورشده بود. مسیر در مه گم شده بود.مرد پیدا نبود اما قدم هایش انعکاس خاصی داشت... پایان الختر(۲) Alakhtor مالی ها و کوهی ها رو بروی هم به صف شدند.علی جون سر گروه کوهی ها ،و ولی سر گروه مالی ها.هر دو گروه با حمله ی این دونفربه هم حمله یا به عبارتی بازی را شروع کردندعلی جون پنجه درپنجه ی ولی انداخت.هردوبالا وپایین می پریدندناگهان علی جون ولی را به سمت خود کشید، ولی نیز چابک بود،کسی نبودکه بااینگونه حرکات جا خالی کند،اگرچه مالی بود،امابدن ورزیده ای داشت.او نیز علی را دور زدواز پشت، شانه ی او را گرفت وکشید علی جون تکان هم نخورد ،چون آن قدردرکوه بالا وپایین رفته بود وباچوبدستی بزرگترازخودش برای گوسفندان برگ درختان را چیده بود، که دیگر تمام بدنش مانندهمان درختان کوه شده بود.ولی با همان حرکت اول فهمیدکه کاری ازپیش نمی برد،انگارچنگ درشاخه های قطور بلوط انداخته بود.عقب کشیدودوباره موضع گرفت. بقیّه ی بچه ها نیز مشغول مسابقه بودند،هرکس کسی را به زمین می زد فرد قوی تری به سراغ او می آمد .کم کم از تعداد کسانی که درزمین بودندکم می شد. نیم ساعتی ازبازی می گذشت،عرق ازسروصورت ولی وعلی جون سرا زیر بود.به خاطر اینکه از پیراهن ها برای کشیدن هم استفاده نکنند قبل از بازی آنها را درآورده بودند. گردن وسینه ی آنها از ضربات دست قرمزِ قرمز شده بود.همه دور زمین نشسته بودند ومبارزه ی این دو نفر را نگاه می کردند. کوهی ها هر چند دقیقه جا یشان را با کسانی که مراقب گله هابودندعوض میکردند.ولی وعلی جون بازوها ی هم را گرفته وبه سمت هم خمَ شده بودند.از نفس افتاده بودند.خیره در چشمهای هم نگاه می کردند. ولی پسر نصرا...بود،پیر مردی خشن وکاری.با این که پیر بودواما از طلوع خورشیدتا زمانی که روز آخرین نفسهای خود را می زدسرزمین می رفت وکار می کرد.سالها پیش مادر ولی وقتی که اوکوچک بود به علت نا معلومی مرد .او نصف روز را به مدرسه می رفت وباقی را سرزمین ،پابه پای پدر کار می کرد.کمتر کسی لبخند نصرا...را دیده بود.بزرگان ده می گفتند اززمانی که او را می شناختند این طور بوده است.بدنی تنو مند که به سن وسال او نمی خورد.وقتی با کسی دست می دا د آنقدر کف دست هایش پینه بسته و زبر بود که آدم بی اختیار به دستهای او نگاه می کرد.با تمام بد خلقی ها یش ، ولی او را خیلی دوست داشت.وقت خواب که می شد،ولی دو زانو می نشست و کف دستهای پدر را روغن می مالید،پدر بدون آنکه به چهره ی اونگاه کند به از او می پرسد: ولی،درساتو خوندی؟چقدربازی گوشی بچه!برو زود بخواب فردا خیلی کار داری.این تمام حرفها یی بود که ولی از پدر می شنید.حتی بعضی وقتها که پدر از فرط خستگی اینها را هم نمی گفت،ولی منتظر شنیدن می ماند،انگار به تک تک این جملات عادت کرده بود.شاید هم پدر راست می گفت فردا...... هر سال بهار که می شد، اهالی لالب جمع می شدند و قنات ده را تا سر چشمه لایه روبی می کردند.عمق بعضی از چاه ها تاسیزده متر هم می رسید وبلندای راهی که این چاه ها را به هم وصل می کرد،به یک مترهم نمی رسید،یعنی کسی که می خواست این مسیررا تمیز کند باید تمام راه را یا نشسته یا سر زانو طی کند. یک نفر داخل چاه می رفت وگلِهارا داخل یک قوطی یا حلب می ریخت ویک نفر هم بالای چاه می ایستا د وآنها را بالا می کشید.این رسوبات آن قدر سنگین بود که هر انسان ورزیده ایی را ازکت وکول می انداخت.هرسال ولی به جای پدر در لایه روبی قنات کار می کرد.تمام روستا می گفتند ولی از سن وسالش بزرگتراست.شاید اینکه می گویند آدمهای فقیر زود بزرگ می شوند راست باشد. الختر به جای حساس رسیده بود.یک حرکت بی حساب بازی را به نفع دیگری تمام می کرد. علی جون مرتب بالاوپایین می پرید. هر دو نفر کفشها را از پا در آورده بودند.از بس پاها عرق کرده بود کفشها که پلاستیکی بودندازپا کنده می شد. ساقهایشان بد جوری تیر می کشید.اما علی جون از این بد تر ها را هم تحمل کرده بود. عشایر بود، سالها پیش مانند بیشتر لالبی هابه این جا کوچیده بود،یکه و تنها.مردی گله دار با پیشانی بلند وبسیارورزیده و چابک. رسم ایل این است که غیرخودی را نمی پذیرد. درست مانند بدنی که عضوی به آن پیوند بزنند ،غیر از بافت خود باشدآن را دفع می کند. اما اقبال جذب ایل شد.علت آمدنش را هیچ کس نمی دانست.او نترس و کاری بود.بعد از مدتی که در لالب ماند ماه بانو را دید.از بزرگ ده خواست تا پدری کند واو را از خدامرادبرایش خوستگاری کند.واینگونه شد که اقبال،در لالب ماند گارشد.وامین همه.از ایل جدا شده بود اما از اصل نه .از همان ابتدا بنای گله داری را گذاشت. چند گوسفند خرید واز انها نگهداری کرد.چند بار اها لی ده به او گفتند: بیاقطعه زمینی به تو بدهیم وتو هم مانند ما سر زمین کار کن اما او قبول نمی کرد،چون عشایر اعتقاد دارد زمین وابستگی می آورد،انسان را از دل کندن و بریدن وا می دارد،عشایر ماندنی نیست،شوق رفتن وگذشتن دارد،ایل گم کرده ای داردکه ایلیاتی در پی آن است،اما زمین زنجیر است وپای بند می کند. کم کم گوسفندان زیاد شدند ،دوتا چهارتا شد وچهار تا هشتا،تا اینکه اقبال صاحب گله ای شد بزرگ.از طرف دیگر خدا به اودوپسرداد ویک دختر.علی جون پسر بزرگ اوبود. یک روز که گله را برای چرا به کوه برده بود دیگر برنگشت،گویا چند راهزن که در پی گله ی او بودند بر سر راه او کمین می کنند ودر یک موقعیّت مناسب به او حمله می کنند.اقبال مقاومت می کند، ابتدا دست های او را می شکنند تا نتواد کاری بکند،اما باز سر سختی می کند این بارپاهای او را می شکنند،واو را با همان حال رها می کنند و می روند.نزدیک های ظهرچوپانی اورا در حالی که خون زیادی از او رفته بود پیدا می کندچون اورامی شناسد از دیگر چوپانان کمک می گیرد و او را به ده می آورد اما کار از کار گذشته بود چون وقتی پزشک درمانگاه بخش او رادید گفت: یک ساعتی هست تمام کرده . ماه بانو بعد ازاقبال دیگر ازدواج نکردواز این دنیا به بزرگ کردن بچه هااکتفاء کرد.اینگونه علی جون بدون پدر بزرگ شدوبه عنوان چوپان برای دیگران گله داری می کرد. همیشه از رویای پدر که مادر برای او گفته بود صحبت می کرد: من آخرش گله دارمی شم،گله ای بزرگ که وقتی وارد ده می شه لالب ازصدای زنگوله های آون کر بشه.به اینجاکه می رسید چشمان ماه بانو به اشک می نشست.زنگ صدای علی جون صدای پدر را می مانست که در گوش ماه بانو قصه ی غصه ی گذشته را تکرار می کرد.مادر می گفت علی جون تو دیگه نه.تو دیگه از آینده نگو همین حرف ها پدرت رو از من گرفت،اگه قبول می کرد یه قطعه زمین ...... همیشه به اینجا که می رسید گریه امانش رو می برید وعلی جون در حالی که نگاهش به آتش بود بی صدا اشک می ریخت. بچه های کوهی و مالی هر دو نگران بودند چون از شکست می ترسیدند،عارداشتند.هردو از نفس افتاده بودند اما فکر شکست را هم به ذهن خود راه نمی دادند. در یک آن علی جون ولی رادورزدشانه ی اورا گرفت ،اورا روی زانوی خمشده گذاشت،بلند کرد وهل داد.ولی روی یک پابا شدّت پایین آمد و تعادلش به هم خورد تقریبا ً کار تمام بود همه ساکت بودند فقط صدای نفسها شنیده می شد،امانه، با ناباوری دیدند ولی روی همان پایی که تقریباً نشسته ودر حال افتادن بود تعادل خود راحفظ کردودر حالی که از زور فشار رگهای گردن بیرون زده و صورتش مانند خون سرخ سرخ شده بود تلاش می کرد بلند شود ،علی جون می توانست حمله کند وضربه ی نهایی را وارد کند اما او هم مانند دیگران فقط نظاره گر بود. باتمام قدرت ونیروبه خود فشار آورد وبلند شد ،ایستاد ، نگاهی به علی جون کرد،علی جون نیزکه به اوخیره شده بود، نگاهش را چرخاند،نگاهی به گله کرد ،نگاهی به ده کرد،بعد نگاهی به بچه ها کرد ناگهان در کمال نا باوری همه دیدند،علی جون کُنده(زانوی خم شده)را رها کرد،جلو آمد ،ولی را در آغوش گرفت ودر حالی که لبخند ملایمی به لب داشت به او گفت: خسته نباشی. بعدآرام عقب عقب رفت،برگشت رو به کوه و شروع کرد به دویدن. کفشهای علی جون ،جا مانده .انگار کسی او راصدازده بود.بعد از چند لحظه کوهی ها همه رفتند،مالی ها در زمین نشسته بودند و ولی را نگاه می کردند که مات کوه بود.صدای زنگوله ی گوسفندان از کوه شنیده می شد. پایان این داستان خیالی به ظاهر در محدوده روستایی به نام لالب از توابع باغملک استان خوزستان اتفاق افتاده.لالب روستای سرسبزی است که در میان کوه های سر به فلک کشیده ی تاوه-بی کسی-بادرانگون-از رشته کوه زاگرس قرار دارد.باغملک وروستاهای تابع را جانکی می نامند. اَلختُر(۱) Alakhtor خنکای بهار،هر جنبنده ای را به وجد می آورد .صدای گنجشکان که در بین شاخه های اناریکدیگر را دنبال می کردند،وقورباغه ها که در جوی آب شیر جه می زدند،نوید یک روز خوب را می داد.کوه بی کسی مانند همیشه لخت از هر گونه سبزه و درخت،بی نیاز بی نیاز ولی زیبا.رود خانه مانند همیشه غرّش کنان،از میان کوههای منگشت میگذ شت،وبدون چشم داشتی سلام برف را به اهالی جانکی میرساند.تاوِه،بی کسی،بادِرانگون،لالِب را مانند نگینی در خود جای داده بودند.نوروز بود واز کلاس ودرس خبری نبود.بچه ها تکا لیف عید را همان دو شب اول تمام کرده بودند.بچه های ده ،یعنی آنها که گله ای نداشتندتا به کوه ببرند،دور هم جمع شده بودند. به تعداد همین بچه های بیکار در ده، بچه هایی بودند که یاگله داشتند ،یا برای دیگران چوپانی می کردند. بیشترشان مدرسه نمی رفتند.آن عده هم که می رفتند،دست و پا شکسته می رفتند. بدنها ورزیده،صورتهایی لاغر وآفتاب سوخته،شلوارهایی که بیشتربرروی زانوهای آن وصله شده ورنگ ونقش آن دیگرمشخص نبود. اما دلی پاک مانند چشمه های کوهساران داشتند.بیشتر بچه های کوه یا کوهی ها ،گله هایشان را یکی می کردندخود نیز دور هم در زیر درختی جمع می شدندو حرف ها می زدند.اگر وقت ناهار بود خور جین پاره ها ی خود را از دوش بر می داشتندوهر چه داشتند ،از ماست وپیازونان تیری،فرش سنگها می کردند و با هم می خوردند،و چه خوشمزه می خوردند. مونس بچه های کوه گوسفندان بود وصدای زنگوله ی گوسفندان ،بهترین آواز کوه، که با صدای کبک ها همنوا می شد.بقیهّ ی بچه های ده –به قول کوهی ها،مالی ها(آنهایی که در روستا بودند)-دور هم جمع شده بودندومشغول صحبت.همه به دنبال راهی می گشتند تا یک جوری خود را سر گرم کنند.رامین که از همه کوچکتر بود گفت: بچه هابریم رودخونه شنا؟ داراب نگاهی به او کردو گفت: اگه تو تونستی انگشتتُ توی آب بزنی بعد حرف از شنا بزن!هنوز برف کوه ها آب نشده ،آب یخ ِیخ ِ دیوونه. علی موئمن گفت: خو بریم چوب کلید؟ بچه هاهمه گفتند : بابا ول کن ،از بس این بازی رو کردیم پدرمون دراُومد،خسته شدیم. ولی گفت: بچه ها الختر چه طوره؟ همه یک نگاهی به هم کردندو گفتند : قبول. ولی گفت فقط جای بازی می مونه،که اون هم می ریم جای خرمن ها،البته،پیاده. جای خرمن ها تاده فاصله ی زیادی داشت.وتقریباً به پای کوه نزدیک بود.اهالی ده وقتی خرمن ها رو بر داشت می کر دند،برای جداکردن دانه ازساقه،خرمن را به جای خرمن هامی بر دندودرآنجا باگاو والاغ ،آنقدربرروی خرمن ها حرکت میکردند تا دانه از ساقه جدا می شد.اما جای صاف وتمیزی بود. هنوز ساعت نُه نشده بود.بچه ها حرکت کردند، آفتاب دلچسبی داشت.بعد از نیم ساعتی که راه رفتند،به جای خرمن ها رسیدند.جای خرمن هازمین بزرگ وصافی بود،همیشه موقع بهارغرق چمن می شد.بچه ها زمین را که از دور دیدند بی اختیاردویدند.هرکس می خواست زو دتر برسد،به زمین که رسیدند روی زمین ولو شدند.یکی قلت می زد ،دو نفر کشتی می گرفتند،یکی پشتک می زد،بعد از چند دقیقه ای که گذشت،ولی که از همه ی بچه ها برگتر بودگفت: بچه ها جمع شید ،می خوایم بازی را شروع کنیم ،من و خدایارمی شیم سر دسته ،ویار می گیریم،و بازی رو شروع می کنیم. وقتی همه جمع شدند،ولی و خدایاررو بروی هم ایستادندو شروع کردندبه یار کشیدن. ولی:من علی مومن خدایار:من داراب ولی:من اسمال نینی یک دفعه خدایار گفت: ولی اونجا رو نگاه کن! ولی گفت: چیه؟وبرگشت پشت سرش رو نگاه کرد ولی همین جور که داشت نگاه می کرد کامل بر گشت وگفت: به به کوهی ها!چه روزی می شه امروز! آنها بچه های کوه رو دیده بودند این دودسته همیشه با هم کُرکُری داشتند،از هر فرصتی برای رو کم کنی استفاده می کردند. ولی نگاهی به بچه ها انداخت و گفت: بچه ها مسابقه به هم خورد!؟ بچه ها که خود شونُ ،برای یک الختر نفس گیر آماده کرده بودند ،با شنیدن این حرف همه وارفتندوشروع کردند به غر زدن.اما ولی خندید وگفت : گفتم به هم خورد ،نگفتم که مسابقه نمی دیم.مسابقه می دیم اما...... با....... بعد از این که کمی کشش داد به سمت کوه بر گشت وگفت: با کوهی ها!!!! صدای هیا هوی بچه ها بلند شد .ولی به رامین که از همه کوچکتربود گفت : رامین،جلدی بپربرو وبه کوهی ها بگو بچه ها توی جای خرمن هاجمعندومنتظر شما.بگو بیاید مسابقه،بیایدالختر! رامین هم تندی بلند شد،به سمت دامنه ی کوه دوید.بچه های کوه ،همه زیر یک درخت جمع شده بودند، هر چنددقیقه نوبت یک نفر می شدکه برود گوسفندهایی رو که از گله جدا شده بودند جمع کنند.علی جون که از بچه ها ی کوه بود،از دور رامین رو دید که به سمت آنها می دود،خوب که نگاه کرد بقییه ی بچه ها رو که توی زمین جای خرمن ها جمع شده بودند،دید.علی جون رو به بچه ها کرد و گفت: بچه ها غلط نکنم امروز یه خبرایی هست! همه ی بچه ها با هم بر گشتن و پشت سررو نگاه کردند،اول متوجه نشدند،ولی وقتی خوب دقت کردند، تازه متوجه شدند.اکبر گفت : فکر کنم اون که داره میاد رامین،یعنی چه کار داره؟ علی جون گفت :عجله نکن الان معلوم میشه. رامین نفس زنان خودش رو به پای کوه رساند.سنگ های بزرگ وزمختی سر راه او بود.هر چه به بچه ها نز دیکتر می شد سنگها نیز بزرگتر می شدند،وعبور از آنها مشکل تر.اما دیگر به بچه ها رسیده بود. بعد از رسیدن ودست دادن با بچه ها،گفت: بچه ها پایین منتظرند،وگفتند که بیایید الختر. ابرام گفت: ما که کار داریم،گله رو چه کارش کنیم. علی جون گفت: فعلا ً تو برو یه کاریش می کنیم. وقتی رامین دور شد رو به بچه ها کرد وگفت: نگاه کنیید من نمی گم برید یانرید ،اما همین قدر بدونید که اگه نرفتیم از فردا اگه هر کدوم از بچه ها ی ده رو هر جا دیدیم باید سرمون بندازیم پایین وهر چی بهمون گفتن جیکمون در نیاد.دیگه میل با خو دتونه. بچه ها نگاهی به هم کردند و گفتند : ابرام راست می گه گله رو چه کارش کنیم؟علی جون گفت : دوتا ازبچه ها می مونن پهلو گله ونوبتی جاشونو هر چند وقت یک بار با اونایی که دارند الختر بازی می کنن عوض می کنن.تازه گله رو میاریم نز دیکتر تا حواسمون بهشون باشه.بعد نگاهی به بچه هاکرد وگفت : موافقید؟ همه با هم گفتند : موافقیم. چندنفرازکوهی هابرای مراقبت از گله ها ماندندوبقیه حرکت کردند به سمت پایین،بعد از چند دقیقه ای که راه رفتند،به مالی ها رسیدند.بعد از سلام و دست دادن،ولی گفت: علی جون امروز بچه ها دلشون هوای الختر کرده،گفتیم حیف کوهی ها نباشن!بعد از این حرف مالی ها زدن زیر خنده!کوهی هایک نگاه به هم کردند،علی جون که هنوز داشت با بچه ها دست می دادگفت: اتفاقا ً ما هم باگوسفندهاحو صله مون سر رفته بوداومدیم پهلو شماکه ازتنهایی دربیایم!این دفعه ،کوهیها زدن زیر خنده.حتی رامین هم که ازمالی هابودخنده اش گرفت اما از ترس ولی دست شو گرفت جلوی دهنش وسرش رو برد پایین. خدایار گفت: بچه ها وقت داره تنگ میشه ،بریم سراغ الختر. ........................ادامه دارد الختر= بازی بود مخصوص پسر ها، وقت بیکاری بزرگ تر ها نیز بازی می کردند.همه به دو گروه تقسیم می شدند، چیزی شبیه در وازه می گذاشتند،یک شیء مانند کفش یا هر چیز دیگر را دروسط آن می گذاشتند ، هر کدام از افراد هر دو گروه آن شیءرا برداشت و از میان دروازه عبور کرد آن گروه برنده ی مسابقه بود.البته تمام افراد دو گروه از ابتدای بازی حق دا رند از یک پا و یک دست ثا بت استفاده کنند.یعنی یک پا را خَم کنندواز پشت آن را با دست مخالف بگیرند.البته شیء بهانه بود .بیشتر بازی صرف مبارزه می شد.همه به افراد گروه مقابل حمله می کردند و با دست آزاد به فرد مقابل ضربه وارد می کرد،البته با کف دست،آن هم از گردن به پا یین.وقتی کسی زمین خورد دیگر باید از بازی خا رج شود.
تاوه-بی کسی-بادر انگون=نام سه کوه منگشت=به کوه های منطقه به زبان محلی منگشت می گویند به همین راحتی اززورسرفه بیدارشد.سرفه پشت سرفه.بلندشدونشست هنوز داشت سرفه می کرد.باچشم های پف کرده به سمت رو شویی رفت وخلط سینه اش را تف کرد.چشم هایش باز شد؟!خوب نگاه کردخلط سینه اش سرخ بود.دوباره سرفه کرد، این بار به زور،دوباره تف کرد.باز هم قرمزبود .باورش نمی شدیعنی چه؟؟تا می توانست هوا را درریه هایش کشیدوبا تمام فشارتلاش کردولی نمی آمد!به هر زوروتقلایی بودسرفه کرد،آبی کمی دردهانش بودهرچه بودراجمع کرددوباره تف کرد.بازقرمزبوداماکمتر،نگاهی به آینه انداخت موهایش ژولیده بود. دستی به پوست گونه هایش کشید.باانگشت پلک هایش را بالا وپایین کرد.دوباره دقیق شد،انگار چیزی دیده باشد ترسی دردلش افتاد: یعنی چی؟؟ همان جا نشست.از زور سرفه بینی اش کیپ شده بود واشکش سرازیر .در حالی که اشکش را پاک می کرد گفت: وای خدا نکنه راس راسی سل گرفته باشم؟؟نه بابا چیز مهمی نیست!!اما اگه گرفته باشم چی؟؟یعنی واقعن گرفتم؟؟اگه گرفته باشم خودموم....اما هنوز خیلی کار دارم...تازه اول کارمه. شعرام چی می شه؟ این آخری را با بغض گفت. این چند روزحس کرده بودم که خیلی ضعیف شدم وحس ندارم. ساکت شدوبه فکر فرورفت.بلندشدوبه سمت روشویی رفت وبه زور شروع کرد به سرفه کردن.امامثل دفعه ی قبل بی فایده بود.گلویش سوز می داد.نگاهی به آینه انداخت ناگهان از ته دل فریادزد: مگه می شه؟؟ ولی سرفه هاامانش را بریده بودصدایش انگاراز ته چاه بیرون آمد گلویش سوزش عجیبی پیدا کرد.از داد زدن پشیمان شد.نشست : انصافن حالا وقتش نبود. بعد که خوب فکر کرد دیدبیشتر شاعرهابا یک مریضی مرده اند،سهراب اخوان،پروین وقیصر. بعدنگاهی به کتابخانه انداخت.همیشه وقتی نگاهی به کتابخانه می کرد به شعرها که می رسید حس خوبی داشت ولی این بارنگاهش راازکتاب هادزدید.در دلش گفت: شاید...شایداگه شاعرنبودم این مریضی رونمی گرفتم.بیشترشاعرا کم عمرکردن.تاحالا به این فکرنکرده بودم.همیشه دلم می خواست شاعر باشم ولی فکرش رو نمی کردم روزی مثل شاعرا بمیرم.کاش شاعر نبودم ولی بیشتر عمرمی کردم.چه بهای سنگینی؟؟مگه همسایه ی بغلی که شعر نگفت چه شد؟خیلی هم سرحال ،داره زندگیش رومی کنه.یا بقال سرخیابون چه می دونه سهراب و فروغ چی گفتن،تازه شصت سال به بالا هم داره! سُرمُرگنده. ده پونزده سال دیگه هم راحت پُرمی کنه.اما من چی تازه می خوام زندگی رو شروع کنم بایدتموم کنم. دوباره به سرفه هایش فکر کرد: کاش می شددوباره سرفه کنم...... اما نمی شد. زنش خانه نبود.با خودش گفت: حالا چه طوربه ایی بگم.ای خدا ایی بلای ناگهون ازکجانازل شد. ساکت شد .می خواست گریه کند اما گریه اش نمی آمد یاد سرفه افتاد سرفه اش هم نمی آمد. **** صدای درآمد.همسرش برگشته بود: سلام بیدار شدی.خواب بودی دلم نیومدبیدارت کنم. کجا رفتی؟ رفتم تا بازارچه ی مقداری گوجه بخرم برا شام.اگه قبل از خواب به گوجه ها دستبردنمی زدی کافی بودن!!بلند شوخودت را جم وجورکن،هواست کجاست امشب مهمون داریم. دهانش رامزمزه کرد،باورش نمی شد زنش با تعجب نگاهی به او کرد وگفت: حالت خوبه؟!فکرکنم باز شعر گفتی!! بختک آقای فرجامی !!نه! امکان نداره؟ اینجا ؟؟یعنی اینجاهم ولم نمی کنه؟اصلا ً اینجا چه می کنه؟ به روز سیاه نشوندم! این آخری را با نفرت گفت.اگر نگاهش می کردی راحت می توانستی از چهره اش حالش را بفهمی. اگه یه نمره فقط یه نمره داده بود حالا وضعم این نبود.ادامه می دادم دیپلم،دانشگاه ویه کار خوب. مرد پشت به مغازه روبروی ویترین ایستاده بودجوان مغازه دار بیرون را نگاه می کرد: وقتی می خواست نمره بده دستش می لرزیدانگار می خواست... شاید منودید می خوادبه استقبالش برم.عجب خیالی.آقای فرجامی دبیرمحترم.عجب رویی!فکر می کنه هنوز جذبه اش منو می گیره.چقدر خواستم التماس کنم اما نگاش مانعم شد.یک دفعه نگاش منو وادار به سلام نکنه؟؟اما اگه بمیرم به او سلام نمی کنم.اصلا ًچرا اینجا ایستاده؟شاید اومده زجرم بده!اینم بختک زندگی من.هرشب کابوس،برگه ونمره ای که ده نمی شه.باید ردش کنم شاید خالی شم.هرچه می خاد بشه.هرچه می خوان بگن.اینجا جای او نیست. به طرف در حرکت کرد.پاهایش می لرزید . یخم نکنه.نه، نه اینبار فرق می کنه،دیگه من دانش آموز او نیستم.اینبار او پیش من اومده.آبروش رو می برم،به همه می گم با من چه کرد. صاف ایستاد وآب دهانش را قورت داد.تقریبا ًپشت سر او ایستاده بود.رنگش پریده بود د با خود گفت: آقای فرجامی بالا خره ازخوابم بیرون زدی شاید می خوای بیداریم رو هم خراب کنی اما نمی ذارم. در حالی که از عصبانیت پره های بینی اش برگشته ودندانهایش فشرده شده بودطوری که عضلات فکش را می شد دید، دست روی شانه ی مرد گذاشت وگفت: آقای فرجامی؟؟؟ مرد برگشت نگاه آرامی به او کرد جوان گفت: ببخخ شید اشتباه گ..رف...تم.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
9:45 قبل از ظهر توسط ایوب بهرام| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت
12:22 بعد از ظهر توسط ایوب بهرام| |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت
6:28 بعد از ظهر توسط ایوب بهرام| |
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت
8:21 بعد از ظهر توسط ایوب بهرام| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
9:1 بعد از ظهر توسط ایوب بهرام| |


