تبليغاتX
داستان

قالب پرشین بلاگ


داستان
متن های ادبی وداستان

                                                                   اشتباه!

 

در گذشته

وقتی کسی اشتباه می کرد

مامی خندیدیم!

حالا وقتی کسی می خندد

مااشتباه می کنیم.

 

                                        *******                    

 

 

 

                          تنها

 

در ابتذال چشم ها

در لرزش دست ها

وز سستی زانوی خمیده ی مفلوک قرن حرف

تنها دلم

برای خودم تنک می شود.

 

                             

 

                                                                                   ایوب بهرام

 

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:21 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
 با سلام وخسته نباشیدخدمت دوستانی که به بنده لطف دارند.آدرس انتشاراتی که کتاب ((شوروشیرین))رو در نمایشگاه عرضه نموده است به شرح زیر می باشد:


نمایشگاه بین المللی کتاب تهران_شبستان اصلی_راهروهجده_غرفه ی هشت_انتشارات معتبر_کتاب شوروشیرین نوشته ی ایوب بهرام

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:44 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]

دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 - 23:38
اختصاصی آرت نا/
جیغ‌هایی که تمام نمی‌شود
یادداشتی بر مجموعه داستان «شور و شیرین»
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
آرت نا: داستان با زبان محاوره‌ای روایت می‌شود و ما حضور نویسنده را در متن با قضاوت‌هایش آشکارا می‌بینیم.   
 

 نوشته‌ی: هادی خشایی، داستان نویس وفیلمنامه نویس/ خبرگزاری هنر «آرت نا»

مجموعه داستان «شور و شیرین» نوشته ی ایوب بهرام ،شامل دوازده داستان کوتاه می باشد در صد و چهار صفحه توسط انتشارات معتبر اهواز ه روانه ی بازار کتاب شده است.
در زیر یاداشتی توسط هادی خشایی، داستان نویس وفیلمنامه نویس به رشته تحریر در آمده که زیر می خوانید.
 بچه‌های گرما، بچه‌های شرجی
داستان «بچه‌های گرما...» روایتی واقعگرایانه از زندگی خانواده‌هایی تنگ دست در جنوب ایران است. داستان با زبان محاوره‌ای روایت می‌شود و ما حضور نویسنده را در متن با قضاوت‌هایش آشکارا می‌بینیم. نویسنده در روایت داستان، زمان حال ماجراها را متوقف می‌کند و به معرفی بچه‌ها می‌پردازد -معرفی آرمان، داریوش، محمد، خانواده‌هایشان و ...-  که با توجه به عدم تاثیرشان در پیشبرد داستان زائد به نظر می‌رسد و داستان را از ریتم می‌اندازد. شاید بتوان گفت داستان درپی گفتن این موضوع است که کینه و دشمنی‌ها در زندگی این مردمان پایدار نیست. مادر سعید با دیدن مادر آرش و آشنایی قبلی‌شان، ماجرای دزدیده‌شدن اسباب پسرش را فراموش می‌کند و احمد هم علی‌رغم کینه‌ای که از آرش در دل دارد، در گرمای سر ظهر جنوب او را توی خانه‌ی‌شان راه می‌دهد و به تعبیری می‌توان گفت داستان روایت زندگی مردمانی است که بر خلاف دست‌تنگی‌شان دلی گشاده دارند. به نظرم برای به تصویر کشیدن فقر حاکم بر زندگی این مردم، پرداختن به چند المان محدود می‌توانست انسجام بیشتری به روایت بدهد و دیگر نیازی نباشد که نویسنده به توصیف زندگی بچه‌ها و خانواده‌های‌شان بپردازد و از سویی انسجام بیشتری به ساختار داستانش بدهد.

 الختر
داستان «الختر» با توصیف طبیعت بهاری یک منطقه شروع می‌شود که باید توجه داشت این توصیف منفک از جریان اصلی روایت است. همین خصیصه در باقی متن هم پی‌گرفته می‌شود یعنی در توصیف بچه‌های بیکار ده چوپانی می‌کنند و راوی با جملاتی همچون «بدن‌ها ورزیده، صورت‌هایی لاغر و آفتاب سوخته ، شلوارهایی...» به آنها می پردازد. گشایش اصلی داستان از آنجایی رقم می‌خورد که بچه‌ها پیشنهادهایی برای بازی می‌دهند و آخر سر می‌رسند به «الختر». اطلاعاتی که راوی از یاور، نصرالله و اتفاقات گذشته می‌دهد در بیشتر جایی در ساختار داستان ندارد و به راحتی می‌توان حذفشان کرد.  تنها در پایان داستان هست که هسته‌ی اصلی روایت خودش را برای خواننده عیان می‌کند و مخاطب تا پیش از آن نمی‌داند که داستان در پی گفتن چه چیزی است و برای چه روایت می‌شود. نویسنده تلاش می‌کند با معرفی «علی‌جون» و پدرش، آرزوی یک عشایری برای گله‌دار شدن را نشان دهد و در نهایت بگوید که برای چه «علی‌جون» به یکباره از بازی الختر دست می‌کشد و به سمت کوه می‌رود تا به گوسفندانش برسد.

 شوروشیرین
اولین چیزی که درباره‌ی عنوان داستان توجهم را جلب کرد، مغایرت ظریف آن بود با عنوان خود کتاب. نمی‌دانم این «و» که میان شور و شیرین عنوان کتاب قرار دارد به اشتباه درج شده و یا اینکه «و» میان عنوان خود داستان از قلم (هنگام تایپ) افتاده. در هر کدام از این دو صورت، تعابیر متفاوتی از همنشینی «شور» و «شیرین» خواهیم داشت.
داستان از جایی نزدیک به انتهای ماجرا شروع می‌شود و بعد به گذشته می‌رود و به حال داستان نزدیک می‌شود. داستان عصیان دو نوکر بر علیه اربابی سنگدل را نشان می‌دهد. شیوه‌ی روایت از دو داستان پیشین بهتر بود و حشوی نداشت. جملات ناتمام یکی از مواری است که منطق آن در این داستان لنگ می‌زند. این داستان همچون دو داستان پیشین زندگی شخصیت‌هایی نوجوان را روایت می‌کند و همچون داستان‌های قبلی فضایی بومی را به تصویر می‌کشد و عناصری متفاوت را به مخاطب معرفی می‌کند. یکی از نقاط قوت کتاب دوری آن از فضاهای کلیشه‌ای شهری و پرداختن به زندگی‌هایی است که کمتر به آنها توجه شده است.

 ترافیک
آقای القاسی می‌خواهد وام بگیرد و به خاطر جور نشدن ضامن، تحت تاثیر حرفهای اکبری به رئیس بانک پیشنهاد رشوه می‌دهد تا مگر بدین طریق کار وامش جور شود. نکته‌ای که در مورد شکل روایت مخاطب را سرگردان می‌کند  این است که دقیقا معلوم نیست ذهن آقای القاسی گذشته را مرور می‌کند و یا این که نویسنده مستقیما پارانتزی را میان داستان باز می‌کند تا انچه را برا القاسی گذشته است بازگو کند. اگر این تمهید اجرا شود که ما در مواجهه با خود ذهن بحران زده‌ی القاسی هستیم و این مسئله بصورت غیرمستقیم توسط نویسنده بازگو نمی‌شود، داستان تاثیری مضاعف می‌گذاشت و ما را بیش از پیش با القاسی همراه و همدل می‌کرد و دیگر نیازی نبود نویسنده با حضور در متن به صورتی نه چندان مطلوب از عباراتی نظیر این استفاده کند: «بیچاره اول صبح یک ماشین...» (ص59، س4) عنوان داستان آنچنان ارتباطی با کلیت آن ندارد و نثر داستان هم میان شیوه‌ی مکتوب رسمی و محاوره‌ای در رفت و آمد هست که از یکدستی داستان کاسته است.

 به خاطر آنها دعا کنید
داستان به رسمی جالب توجه و عجیب در یکی از مناطق خوزستان می‌پردازد. این عنصر بومی به خوبی در کلیت داستان بسط پیدا کرده است و نویسنده پا به پای آدم‌هایش پیش می‌رود. نویسنده به خوبی فاصله‌اش را با اتفاقاتی که در متن می‌افتد حفظ کرده، آنجایی که لازم است جزءپردازی می‌کند و آنجایی که باید به دادن اطلاعات کلی اندک قناعت می‌کند. پایان داستان هم از لحاظ مضمون سازی و هم از نقطه‌نظر تصویرسازی به خوبی شکل می‌گیرد. در کل داستان نقطه‌ی عطفی در کلیت کتاب است که ما را به سوی داستان‌های جدی‌تر و پخته‌تر هدایت می‌کند.

 تردید
داستان پرداخت خوبی دارد و نشان از پیشرفت در کار نویسنده است (با توجه به تاریخ‌ پایان داستان‌ها و ترتیب داستان‌ها در کتاب). تصویرسازی‌های خوب و نثر صیقل خورده‌تر از کارهای پیشین است. مشکل کار آنجاست که منطق خواب به درستی رعایت نمی‌شود و خواب بودن اتفاقاتی که بر مرد می‌گذرد تا حدود زیادی قابل حدس است. نویسنده کار مشکلی از این نظر در پیش داشته. از سویی باید منطق خواب را رعایت می‌کرد و از دیگر سو باید آن را «غیرقابل حدس» پیش می‌برد. پایان داستان همچون گشایش خوب است و شعاری نیست و نویسنده خیلی ساده تمامش می‌کند بدون آنکه گنده‌گویی کند. چیزی که مرد را به پیش می‌راند «بیکاری و قرض و سرکوفت» است. تردید او در میان رفتن و نرفتن و واگویه‌هایش با خود به خوبی تصویر می‌شود. نقطه‌ی مواجه‌ی‌ مرد با نوشابه‌ی سرد در آن هوای داغ و امتناعش در قبول آن به دلیل بی‌پولی به خوبی پرداخت شده است و حس مخاطب را در همراهی با مرد برمی‌انگیزد. ورود مرد به عالم خواب و از سرگذراندن آن کابوس باید با تامل بیشتری صورت می‌گرفت. فاصله‌ی میان سنگین شدن پلک‌های مرد و شنیدن صدای راننده به اندازه یک جمله است. نویسنده باید به وسیله‌ی تمهیدی، منطقی برای ورود به خواب مرد می‌ساخت که مخاطب آن را به عنوان واقعیت خارجی بپذیرد و از همان ابتدا قابل حدس نباشد که تمام این بحران خواب و ساختگی است و قرار است مرد از خواب بلند شود و کابوس بی پولی را به راحتی پشت سر بگذارد.

 سنگلاخ‌های انتظار
داستان محبوب من در این مجموعه بود و به نظرم بهترین داستان کتاب. داستان «تردید» و «به خاطر آنها دعا کنید» در رتبه‌های بعدی قرار می‌گیرند. داستان فضای خاص و بکری داشت و همین ابهام دلچسبی بر کلیت آن می‌افکند. «هر چند مرد سی سال آنجا بود ولی به جز چند دکمه و صداهایی که صاحبان آنها را هرگز ندیده از آن ...»، «صداها عوض می‌شد ولی سوال‌ همان سوال همیشگی بود: رپرتلر مشکلی هست؟» (از متن داستان) اگر عنوان داستان چیزی مثل «دکل» یا «رپرتلر» بود بشتر به فضای داستان گره می‌خورد.

 اسباب کشی
می‌توانست کوتاه‌تر از این باشد، چیز خاصی برای گفتن نداشت، هر چند نویسنده در بعضی از لحظه پردازی‌ها ظرافت خاصی به کار برده بود.

 بختک
کم مایه است و قابل حدس. بهتر بود مواجه‌ی مرد جوان با معلمش واقعا اتفاق بیافتد و چالش جدی‌تری در داستان مطرح شود. پایان حاضر داستان کلیشه است و تاثیری منتقل نمی‌کند.

 پیرزن
احساس زن جوان نسبت به پیرزن منطق داستانی آنچنان قوی ندارد و باورپذیر نیست. در عوض نکته‌ی قوت کار چرخشی است که به یکباره در مسیر داستان صورت می‌گیرد و پاسخ تکان دهنده پیرزن به زن جوان هم زن و هم مخاطب را میخکوب می‌کند و ما به همراه زن همان طور مات و مبهوت دور شدن پیرزن را نگاه می‌کنیم.

 ویترین
به نظرم آمد داستان دو تکه شده است. اول درباره مرد کارگری است و بعد در مورد یک پسر دانش‌آموز که می‌خواهد گرم کن ورزشی داشته باشد و با آن نگاه‌ها را متوجه خودش بکند. متن ساختار داستانی ندارد. بیشتر شرح وضعیتی راکد است. حرکتی را در داستان حس نمی‌کنیم. حرکتی که مخاطب تاثیر را از آن بگیرد. آدم‌ها خیلی دست و پا بسته در برابر فقر تصویر شده‌اند. آن ها را در طی یک عمل داستانی وبا قرار گرفتن در یک موقعیت نمی‌بینیم. در داستان «تردید» فقر و تاثیر آن را در روح و روان و رفتار شخصیت به خوبی می بینیم و لمس می‌کنیم اما در این داستان فقر خیلی کلیشه‌وار از سر و سیمای آدمها آویخته است بدون آنکه به سمت مخاطب کشیده شود و همدلی او را برانگیزد.

جیغ‌هایی که تمام نمی‌شود
«صدای جیغ‌هایش آشنا بود» اما در انتها می فهمیم که آقای آسایش اشتباه کرده و زنی که جیغ می زده است همسر او نبوده و درد همسر او هنوز شروع نشده. حال چه چیزی باعث شده است که آقای آسایش اینگونه متاثر از صدای جیغ‌ها شود و نویسنده در صدد گفتن چه چیزی است من ارتباطی با داستان برقرار نکردم. به نظرم این داستان بخشی از یک داستان بلند می‌توانست باشد، چون درونمایه و نوع پرداختش اصلا در ظرف داستان کوتاه جا نیافتاده است و باید در سیری تکاملی قرار می‌گرفت تا حرف نویسنده آشکار شود.

درباره‌ی کلیت کتاب
به نظر می آید نویسنده باید به راحتی از چاپ تعدادی از داستان‌ها، مخصوصا داستان‌های «ویترین» و «بختک» چشم‌پوشی می‌کرد و چهار داستان اول کتاب هم به صورت اساسی بازنویسی و ویراستاری می‌شد. در مقابل داستان‌های «سنگلاخ‌های انتظار»، «تردید» و «به خاطر آنها دعا کنید» داستان‌های قابل توجهی هستند، پرداخت دقیق‌تری دارند و موضوعات بکر و جذابی را در خود جای داده‌اند. طرح روی جلد و صفحه‌آرایی کتاب می‌توانست مطلبتر از این باشد. در هر صورت به عنوان کتاب اول نویسنده ارزشمند است و قطعا با عشقی که نویسنده به قصه‌گویی دارد (و این نکته در تک تک داستان‌ها محسوس است) انتظار می‌رود در کتاب بعدی با آثار تاثیرگذارتر و خواندنی‌تر مواجه باشیم.

اصل مطلب راردلینک زیرمشاهده فرمایید:

http://www.artna.ir/fa/17880

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ ایوب بهرام ]

                                                                          نقطه، صفر

 

         همیشه ساکت بود.ازهیکل چیزی کم نداشت،درشت وزمخت وقیافه ایی که اصلا به اول راهنمایی نمی خورد.

اصلا اهل درس نبودهمیشه بدون تکلیف سرکلاس حاضر می شد.تمام نمراتش صفربود.صفر.معلم ادبیات دیگر جان به لب شده بود.آرزو داشت یکبارولی اوراببیندوهمه چیز را به او بگویدولی ارزو به دل مانده بود!

       بالاخره ازدفترخبردادندکه آقای شفقی ولی فاضل آمده ومنتظر آقای الماسی دبیر ادبیات است.آقای الماسی بلند شد

ماژیک وایت بردرا روی میز گذاشت.ماژیک بدون سر روی میز قلتی زدولبه ی میز ایستاد.

:به اینم میگن والدین .بالاخره آفتابی شد.باید همه چیزو بذارم کف دسش.اینجا مدرسس کاروانسرا که نیس.یاببرتش یابهش برسه این که نشد کار.تکلیف مارو مشخص کنه.حالا معلوم میشه مقصر کیه.

تمام اینهارا آقای الماسی زیر لب زمزمه می کرد.به دفتر که رسیدازلای درمردرا دید.مردچهره گرفته ایی

داشت دمق وساکت.خوب که نگاه کردشباهت های با فاضل داشت.باخود گفت:بی چاره فاضل!!

  به طرف مرد رفت بعداز دست دادن آقای الماسی که دل پُری داشت شروع کرد به حرف زدن ومرد فقط گوش می دادالماسی درپایان گفت :جناب شفقی خلاصه گفته باشم این قبری که شما سرش گریه می کنیدچیزی توش نیس گفته

باشم این بچه بااین اوضاع مردودِجانم مردود.بعد باخودش گفت بی انصاف حتی یه کلمه هم حرف نمی زنه فقط سر تکون می ده خاک برسرت الماسی با این احضارولی کردنت!!احمدی معاون مدرسه از در وارد شدچشمش به الماسی افتادگفت به جناب الماسی بعد نگاهی از روی تفکر به به الماسی کرد وگفت مگه الماسی باسوّما هم کلاس دارید؟

:نه چرا؟

-:هیچی فکر کردم داری با آقای کاکولکی ولی جعفر کاکولکی حرف می زنید.کاری داشتید؟

:مگه نفرستادی درکلاس که ولی شفقی اومده؟!

:آخ خاک برسرت احمدی گفتم حالا یه گندی می زنی.آقاشرمنده اوونکه بازهم نیومد.شفقی رو می گم.

الماسی نگاهی به مردکردمعاون در حالی که میزرا مرتب می کرد گفت:ناشنواست کاکولکی رومیگم باید بنویسی براش.زنشم مرده خودشودوپسر ویه دختر.

احمدی که سر بلند کرد الماسی رفته بود..

23/9/89-اهواز-ایوب بهرام

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 6:15 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]

چهارشنبه 17 اسفند 1390 - 08:10
اختصاصی آرت نا/
چرا اینقدر فاصله زیاد است؟
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
آرت نا: ما حرف هم را نمی فهمیم. ما درگیر تکنیک و فرم هستیم؛ نکند شعر من کلیشه ای باشد!   
 

نوشته: ایوب بهرام/ خبرگزاری هنر «آرت نا»

در گذشته ای نه چندان دور که نه روزنامه ها زیاد بود نه مجلات آنچنانی فراوان، می بینیم که آمار مطالعه ی داستان در ایران بسیار بیشتر از حال حاضر بود. در حالی که حتی از نظر تعداد با سوادها نیز نسبت به امروز تفاوت فاحشی وجود دارد. اگر با یک نگاه گذراوغیر حرفه ایی هم به خانواده های گذشته وامروز بیندازیم تعداد افراد باسواد هر خانواده نسبت به امروز شاید به گزافه نباشد که بگوییم یک به سه یا بیشتر با شد. یعنی از هر سه نفر افراد – فرزندان-  خانواده به زور یک نفر اهل سواد می بود تازه پدر و مادر که جای خود دارد و آن زمان توقعی هم نبود. اما امروز اگر یک خانواده چهار نفری را در نظر بگیریم - البته در شهر که در روستا این تعداد بالطبع فرق خواهد داشت- حداقل سه نفر با سواد است.
اما می بینیم که در همان دوره چه دررابطه با ادبیات داستانی و چه در رابطه با شعر با آنکه با سواد کم بود ولی همان تعداد کم رغبت زیادی به مطالعه نشان داده می شد. حالا چرااین گونه بوده که مثلا روزنامه ی نسیم شمال (سیداشرف الدین گیلانی) در زمان به محض ورود به بازار در آنی فروخته می شد و به مثابه برگه طلا دست به دست می شد وکم نیستند چون نسیم شمال که در آن دوره شعرشان قبول عام یافته چون شهریار و نیما وکمی این سو تر سهراب و اخوان و در داستان نویسی صادق، جلال، بزرگ علوی وغیرو...و باید دید که علت چیست که در این دوره یک دفعه قطاری از این نام آوران علم و ادب چون مرواریدی سر از صدف ادبیات این مرز و بوم بیرون می آورند؟
چرا مردمان آن دوره که ازما فاصله زمانی زیادی ندارند شعررا خوب می فهمند داستان را خوب می شمارند؟ چرا؟ مگر نه عصرما عصر ارتباطات است؟ چرا نوشته ی امروز ما، شعر معاصر ما چرا خواننده ومخاطب زیادی ندارد؟ چرا؟ یعنی خدای نکرده با این همه مدرک که روی هم تلنبارشده کسی قبول می کند که بگوییم سواد شعر خوانی و داستان خوانی کم شده؟ بنده به سهم ودید خودمی گویم نه ! پس چه؟ چه شده؟
وقتی در سال 1274 علی اسفندیار یی نامی در یوش مازندران دیده به جهان گشودشاید هیچ کس فکر نمی کردکه چه انقلاب ادبی در راه است.اما نیما که بود از کجا آمدو چه شد که این پوستین ژنده
را آبروی دیگر بخشید. نیما روستایی زاده ایی بود از دل مردم.که سخن مردم شنیده و درد هایشان را
چشیده بود.او دیده بود که دیگر با این ابزار دست و پا گیر نمی شودحرف زد.حرف دل رازد.به قول اخوان درعطا ولقای نیما یوشیج نیما دریافته بود که دیگر کاری ازدست شعر کلاسیک بر نمی آید
پس وقت دگرگونی بود. پس  گفت و سرود و خواند تا شد. در کوتاه مدتی شعر او که منعش می کردند و نکوهشش می نمودند قبول عام یافت. هنوز زنده بود که نهال ظریف و ضعیف او که با جان کاشته بود و با جان آبیاری کرده بود درخت تناوری شدکه سرتاسر ادبیات این مرز و بوم را درنوردید. در کوتاه مدتی خیلی از نوسرایان پا به عرصه ی شعر نوگذاشتند که شاید تا مدتها چون آنها ظهور نکند. در داستان نیز چنین اتفاق افتاد. کمی بعد از خط شکنی نیما انقلابی در ادبیات داستانی رخ داد و نویسندگان نام آوری پا به عرصه ی داستان نویسی نهادند و آثار گران بهایی را خلق نمودند. اما حرف این است که چرا چنین شد؟چرا یک دفعه چنین اتفاقی افتادکه بعد چند دوره سکوت ورجعت یک دفعه شعر وداستان رونق می گیردهمه شعر وداستان می خوانندچرا؟
اگر به ادبیات دوره نیما برگردیم می بینیم حرف حرف معقولی است.حرفی است در حدخواست ودرخواست عامه ی مردم.وقتی نیما شعر می خواند مردم حفظ می کنندچرا چون با زندگی روزمره ی آنها مغایرتی ندارد. حرفی از کلیشه وتکرار نبودهرچه بودحرف دل مردم بود کما اینکه وقتی درکلیدرگفته می شود به دل می نشیندووقتی از زبان داش آکل جاری می شودهمه گیر می شود و در سووشون، چشمهایش و مدارصفردرجه به اوج می رسد. مردم می خوانند چرا چون حرف حرف آنهاست. از چهارچوب دیگری نیامده.بومی است. مال خود است. گوینده و شنونده حرف هم راخوب می فهمندتبادل ذهنی خوبی دارند.خواهان وخوانده یکی است.تولید با عرضه مطابقت دارد.برای همین است که تیراژبالاست وقیمت پایین چون درک متقابلی وجود دارد.اما امروز چه؟ما برای که می سراییم؟ ما برای که می نویسیم؟ خودمان هم نمی دانیم؟ تیراژ برای چه پایین است؟ مردم بی سواد شدند؟
به نظر بنده نه. ما حرف هم را نمی فهمیم. ما درگیر تکنیک و فرم هستیم. نکند شعر من کلیشه ای باشد!
این تصویر تکراری است ولش کن .خودمان را می کشیم یک شعرعجیب وغریب می گوییم که شاید خودمان هم از آن سر در نمی آوریم چه رسد به مردم بیچاره. چراچون برای مردم شعر نمی گوییم برای نقاد شعر می گوییم.
چطور است گلچین گیلانی با اینکه در ایران نیست شعری می سراید که سالخورده ی ما هنوز از حفظ است. اما من نوعی در کنار گوش استاد ممد زندگی می کنم اما او شعر و داستان مرا نمی فهمد؟
چرا؟ چون من دارم ادای داستان نویس را در می آورم. کسی که دارد برای داستان نسخه می پیچد من نمی گویم کارش را بلد نیست نه اتفاقا استاد است ولی برای مردم خود می نویسد. او ذائقه مردم ما را نمی داند. ما می خواهیم به حرف اوعمل کنیم می شود اینی که هست ومی بینیم.
تمام هول وولای نویسنده این است نکند که طبق سخن فلانی عمل نکرده باشد. نکند فلان نکته را رعایت نکرده باشم. نکند سوژه تکراری باشد و فلان بشود. کسی به فکر خواننده نیست. ما اصلاَ یادمان رفته برای که می نویسیم. یا برای چه می نویسیم. نویسندگانی چون مارکز چگونه چنین جایگاهی پیداکرده اند. فقط با قبول کردن این واقعیت که به کجا تعلق دارند و برای که می نویسند. من کجا زندگی می کنم مهم نیست مهم این است که بدانم برای که می نویسم. اگر نویسنده و شاعر ما به بافت احتماعی خود برگرددوباسلائق مردم خود آشنا باشدوحرف دل آنهاباشدمطمئنامردم ما به کتابفروشی ها برمی گردند. کتابفروشیهایی که کم کم دارند فراموش می کنند کتابی هم به جز کتاب کمک درسی وجود دارد.

اصل مطلب رادراین لینک بخوانید:

http://www.artna.ir/fa/17225       

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
این نقدعلاوه برخبرگزاری آرتنادرماهنامه ی چوک شماره ی اسفند نیز منتشر شده است

سه شنبه 9 اسفند 1390 - 08:08
اختصاصی آرت نا/
سادگی که به ساده انگاری می انجامد
نقد مجموعه داستان «شور و شیرین» نوشته ایوب بهرام
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
آرت نا: در مجموعه «داستان شور و شیرین» می توان این نتیجه را گرفت که این نویسنده به قلم واحد و زبان یک دست در نوشتن باور ندارد یا هنوز به آن نائل نشده است.   
 

نوشته: بهروز انوار/ خبرگزاری هنر «آرت نا»/ نویسنده، کارگردان و منتقد سینما

داستانهای مجموعه شورو شیرین اولین مجموعه داستان ایوب بهرام نویسنده اهوازی را می توان به دو دسته یا دو نوع از لحاظ کلمات و زبان و البته حجم تقسیم کرد: داستانهای نوع اول همچون داستانهای "بچه های گرما، بچه های شرجی"، " الختر"، "شور  شیرین" داستانهایی با حجم نسبتا بالاتر از باقی داستانها هستند که با تمی محلی و دستمایه هایی از فقر و سادگی مردم محله های جنوب دارد و داستان های نوع دوم داستانهایی با حجم کمتر حداکثر دو صفحه تمام هستند که شامل داستانهای "ترافیک"، "اسباب کشی"، "بختک"، "ویترین" و "جیغ هایی که تمام نمی شوند" می شود. در این بین دو داستان " تردید" و "سنگلاخ های انتظار" را می توان باز از نوع و نگرش مجزایی مورد بحث قرار داد.
با این مقدمه می توان این نتیجه اولیه را گرفت که این مجموعه و این نویسنده به قلم واحد و زبان یک دست در نوشتن باور ندارد یا هنوز به آن نائل نشده.
کتاب با مقدمه و توضیحی از خود نویسنده شروع می شود که یادداشتی کوتاه بر داستانها نوشته است و در پی آن دوازده داستان آمده که هر کدام از منظر زبان داستانی و فضاسازی با هم تفاوتهایی دارند که همین امر ایجاب می کند هر داستان را در مطلبی جداگانه هر چند کوتاه مورد بررسی قرار داد.

بچه های گرما،بچه های شرجی
 اولین داستان این مجموعه بچه های گرما،بچه های شرجی که در سال 86 نوشته شده درباره کلنجار رفتن بچه های کم  سن و سال در هوای گرم اهواز است.اما این تنها می تواند یک نظر کلی باشد. داستان ظاهرا درباره دعوای دو تا از بچه هاست.
زبان این داستان و داستان هایی که در این نوشته به عنوان داستان های نوع اول کتاب نامیده می شود به شدت ضعف دارد.
مثلا در این بند که سعی دارد احمد را معرفی کند :
"احمد پسری بود لاغر اندام با موهایی خرمایی و صورتی استخوانی.پدر احمد بنا بود، خونواده ی شلوغی داشتند، همیشه صدای جر و بحث از خونه احمد شنیده می شد و مادر احمد، پابرهنه به یکی از خونه ها پناه می برد. یکبار که جر و بحث بالا گرفته بود پدر احمد با بیل به فرق زن بیچاره زد و این بار پیکر بیجون زن از خونه خارج شد..."
همین معرفی که تقریبا یک صفحه می شود برای شخصیت های دیگر هم نوشته شده ،که تقریبا لزومی برای هیچکدام با این حجم وجود ندارد که زبان یک دست و محکمی هم ندارد و هر آن بین زبان نوشتار و زبان محاوره ای در گردش است.این تعاریف و توصیفات بی جا آن قدر در داستان گاه و بی گاه آمده که اصل داستان تا انتها در پس زمینه توضیحات قرار گرفته است.مثلا نوشتن سرگذشت داریوش در ماجرایی که او مانند سیاهی لشکر در آن حضور دارد تنها به طولانی تر کردن و خسته کننده کردن داستان کمک می کند. داستان با فکر ساده و شخصیت ها و اتفاق ساده خود می توانست خیلی ساده تر روایت شود اما اطلاعات زائدی که نویسنده فکر می کند با دادن آنها به روند داستان کمک می کند داستان را از فرم اصلی خود دور می کند.

الخُتر
داستان "الخُتر" هم از همان ضعف داستان اول رنج می برد. داستان درباره یک بازی محلی در اهواز است به نام الختر که در داستان سعی می شود رقابت دو گروه از بچه ها را نمایش دهد که می توانست مانند سالار مگس ها شاهکار ویلیام گلدینگ تنها در همان بازی بچه ها و سادگی کلام آنها طی شود اما نوشتن سرگذشت زندگی یاور و پدر او و ماجرایش با اهالی ده و نتیجه گیری های اخلاقی حکایت گونه آن،داستان را از فضای نوستالژیک جالب و صمیمانه اولیه دور می کند.
در داستانهای اولیه این مجموعه هر چند که در برخی جملات سعی شده از لهجه جنوبی استفاده شود اما جای خالی فضا و لهجه جنوبی به وضوح دیده می شود و همین باعث به هم ریختگی و شلختگی در روایت دیالوگها شده مانند صحنه گفتگوی بچه ها قبل از شروع بازی:
علی مومن گفت:خو بریم چوب کلید؟
بچه ها همه گفتند: بابا ول کن از بس این بازی رو کردیم پدرمون در اومد،خسته شدیم.
یاور گفت:بچه ها الختر چطوره؟
همه یک نگاهی به هم کردند و گفتند:قبول.
یاور گفت: فقط جای بازی می مونه ،که اونم می ریم جا خرمن ها:البته پیاده.
در برخی گفتگوها از لهجه اهوازی استفاده می شود و در برخی نویسنده از آوردن لهجه غافل می ماند.
با نگاه کردن به تاریخ نگارش داستانهای نوع اول که اغلب در سال 86 بوده اند و مقایسه آنها با تاریخ نگارش داستانهای نوع دوم می توان به  این نکته رسید که نویسنده در حال بازسازی قلم و زبان داستانی خود می باشد.این را می توان در موجز نویسی، رعایت وحدت زبان، وحدت شخصیت، و وحدت مکانی در داستانهای نوع دوم دانست که در سالهای 88 و 89 نوشته شده اند. داستانهای نوع دوم از فضای بومی و محلی خارج شده و به خاطر انتخاب سوژه های امروزی و شهری برای مخاطب ملموس تر هستند. مثل داستان ترافیک که درباره معلمی است که برای گرفتن وام دنبال ضامن می گردد. و هر ضامنی را که به بانک می برد رئیس قبول نمی کند در پایان تصمیم می گیرد که به رئیس پیشنهاد رشوه بدهد و وقتی تلفنی این پیشنهاد را می دهد رئیس بانک سر او داد می زند و اوشرمسار از پیشنهاد خود می خواهد به کلاس درس برود.مدیر مدرسه در چنین شرایطی از او توقع بی جای لبخند یا توقع لبخند بی جا دارد .
طنز تلخ حاکم بر این داستان که بی شباهت به طنز داستانهای بهرام صادقی نیست ،در جمله پایانی نمود بیشتری پیدا می کند:" آقای القاسی لبخند یادتون نره،لبخند جانم،لبخند ".

داستان اسباب کشی
داستان اسباب کشی درباره جدا شدن پسری از خانه پدری است.از دیدگاه روانشناختی این داستان حرفهای زیادی برای گفتن دارد. پدر می گوید:اینقده خوشحالم که می خواد بره ،دارم حظ می کنم!..می دونی با اون پول چه کارا می تونم بکنم.کرایه خونه رو می گم.
اما وقتی جوان اسباب و اثاثیه اش را بار ماشین می کند و راه می افتد پدر اینگونه عوالم درونی خودش را بروز می دهد:"مرد در حالی که سرش را پایین انداخته بود و با ساقه ی دور انگشتش ور می رفت گفت: بی انصاف خداحافظی هم نکرد. و زن گفت:این هم آخریش"
سادگی در روایت و همچنین زبان تصویری این داستان یکی از نکات مثبت این داستان است که اگر پایانی بهتر داشت می توانست یک داستان کوتاه کامل و بی نقص باشد.
"نگاه زن قدم های عابرین را شماره می کرد.انگار تمام شهر..."

داستان بختک
معلمی به دانش آموزی نمره نداده و او نتوانسته ادامه تحصیل بدهد و حالا جوان ،مقصر اصلی ناکامی های زندگی اش را معلمش می داند که حالا پشت ویترین مغازه ای ایستاده که او در آن فروشنده است و او تصمیم دارد که معلم را آدم حساب نکند .اما بعد تصمیم می گیرد برخوردی هم با او داشته باشد.
"شاید اومده زجرم بده! اینم بختک زندگی من.هر شب کابوس،برگه و نمره ای که ده نمی شه.باید ردش کنم.شاید خالی شم.هر چه می خوادبشه.هر چی می خوان بگن.این جا جای او نیست."
اما وقتی به سمت معلم می رود و اسمش را صدا می کند،به سمت او بر می گردد:
"فر...جا...م م...ی ببخشید،اشتباه گ..ر..ف..تم."
داستان بختک را نیز می توان مانند داستان اسباب کشی مورد نقد روانشناختی قرار داد. همیشه بوده که کسی سالها از کسی نفرت داشته و سعی داشته در اولین دیدار تلافی کند.اما به محض دیدار دست و دلش لرزیده و به شک و تردید افتاده.
جوان زندگی سختی دارد و سعی می کند به نحوی کسی را در این ناکامی مقصر اعلام کند و خودش را بیرون بکشد و این شخص معلم اوست که روزی حاضر نشده نمره ده را به او بدهد. گرچه شاید در نظر اول طرح داستان به کاریکاتوری شباهت داشته باشد اما درگیری های ذهنی یک انسان بازنده در این داستان کوتاه و ساده اما عمیق به خوبی نمایش در آمده و می توان این داستان را یکی از بهترین کارهای این مجموعه دانست.

پیرزن
زن جوانی که مادرش مرده ،پیرزنی را می بیند و شباهت هایی بین پیرزن و مادر مرحومش پیدا می کند و اوضاع ظاهری نابسامان پیرزن باعث می شود زن جوان نسبت به او احساس ترحم کند و اشک گوشه چشمش جمع شود و اورا دعوت کند به خانه اش تا از او پرستاری کند. اما پیرزن او را متهم به کلاهبرداری و دزدی می کند و با پرخاش گری از خودش دور می کند.
داستان سعی دارد حس غم انگیز زن مادر مرده را با حس نا امنی یک پیرزن در کنارهم نمایش دهد که تا حدودی موفق شده.البته درست معلوم نمی شود که سوژه اصلی زن مادر مرده است یا پیرزن.چون داستان را با زن جوان شروع می کند و با پیرزن تمام می کند و عکس العمل زن جوان در مقابل پرخاش پیرزن نشان داده نمی شود که به نوعی داستان را ناقص کرده.اما فضاسازی و دیالوگ های داستان کاملا ملموس و باور پذیر است .داستان پیرزن در لایه های زیرین خود تنهایی را در دو نوع نمایش می دهد. نوع اول تنهایی زنی جوان است که هنوز هم فکر می کند که می تواند از این تنهایی فرار کند و برای همین به پیرزنی شبیه مادرش متوسل می شود و تنهایی نوع دوم تنهایی پیرزن است که دیگر از همه غریبه ها می ترسد و از سر تنهایی دچار بدبینی کاذبی شده و کسی را به زندگی اش راه نمی دهد.
شخصیت های این داستان مانند داستانهای دیگر این مجموعه  خوب پرداخت نشده و نوع حرکت ها و کنش ها و دیالوگ ها همه به تیپ های ملموسی میماند تا یک شخصیت.
 
داستان ویترین
آرزوی یک کودک که در ویترین به یک گرمکن ورزشی قرار است نمایش داده شود .همین.در سه صفحه که دو صفحه اش با توصیف خیابان و مردم و دیالوگهایی که آنها می گویند یا پدرش با یک دستفروش می گوید می گذرد و تنها یک بند از سه صفحه به موضوع اصلی که حسرت پسرک است می پردازد.بگذریم که این سوژه ها مربوط می شود به فیلم های هندی دهه هفتاد ایران که پسری کفش ندارد یا دختری چکمه ندارد  و اگر از این بگذریم که این ایده ها به شدت کلیشه ایست اما همین را هم نویسنده با صراحت و قاطعیت نمایش نداده و ابتدای یک داستان سه صفحه ای طوری توصیف کرده که انگار قرار است یک رمان دویست صفحه ای نوشته شود اما داستان خیلی زود بی هیچ داستان پردازی یا گره افکنی و گره گشایی تمام می شود.
داستان ویترین می تواند یک داستانک خوب باشد که با توصیفات اضافه یک داستان کوتاه ضعیف محسوب می شود.
با این حال زبان و دیالوگ ها در این داستان هم رشد قابل ملاحظه ای نسبت به داستان های نوع اول کتاب دارد.

داستان جیغ هایی که تمام نمی شود

آخرین داستان مجموعه، "جیغ هایی که تمام نمی شود" می باشد
این داستان دقیقا از نکته مثبتی برخوردار است که داستان ویترین نداشت ان هم وحدت موضوعیت بود. داستان درباره جیغ هایی است که زن یک مرد در اتاق زایمان می زند و مرد پشت در ایستاده و نگران گوش می کند. جیغ ها که تمام می شود مرد خوشحال از پایان زایمان به سمت دکتر می رود اما دکتر می گوید این جیغ های زن تو نبود. درد زن تو هنوز شروع نشده. با اینکه داستان از منطق بیرونی تبعیت نمی کند اما وقتی با منطق درونی داستان به قضیه نگاه می کنیم هیچ کلمه یا جمله اضافی در داستان نمی بینیم.
آخرین داستان این مجموعه طوری تمام می شود که می توان سیر پیشرفت داستان نویسی ایوب بهرام ،در این کتاب با وجود نگرش ساده و بی آلایش نویسنده به داستان و مسئله روایت را دید اما گاه سهل انگاری در نوع چینش وقایع و کنش افراد طوری نمود می کند که روایت به سمت هجو ناخودآگاهی می رود که همین ناخودآگاهی، وقتی با نگاه جدی و اخلاق گرای نویسنده در هم می آمیزد وقایع همچون وصله ناجوری ناخودخواسته در روایت به چشم می آیند تا یک نگاه هجو آمیز و جفنگ.
مجموعه اول ایوب بهرام با وجود ضعفهای ساختاری و زبانی مختص مجموعه اولی ها دارای یک سادگی خاصی است که گاه از فرط سادگی زیاد به ساده انگاری می انجامد که امیدواریم در آینده داستان های بهتری از این نویسنده اهوازی بخوانیم.

"در را بست و رفت.سایه کم رنگ شده بود،کمرنگ و کمرنگ تر.صدای جیغی به خودش آورد...

اصل مطلب را در لینک زیر بخوانید:

http://www.artna.ir/fa/17114

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 6:29 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
نقدکتاب شور وشیرین به قلم استاد آذر آیین

در این لینک:

http://www.azaraeen.blogfa.com/post-212.aspx

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
                   انگارزندگی

 

 

 

انگار زندگی ماسیده است

دررگ های محله ی فرتوت شهرما

شاید که زندگی

دارد نفس نفس

به ته خواب می رسد

 

ایوب بهرام-26/4/86-اهواز

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 10:6 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]

نعمت نعمتی در انتظار مجوز چاپ سومین مجموعه داستان خود با نام "بوی سرد کافور" است.

 

این داستان‌نویس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خوزستان اظهار كرد: قرار داد چاپ مجموعه داستان "بوی سرد کافور" را با ناشر امضا کرده و در انتظار مجوز چاپ آن هستم.

 

نعمتی افزود: این کتاب شامل 13 داستان کوتاه به نام‌های "زیبایی همین جاست"، "اگر صدایم را می‌شنوی، پلک بزن"، "ضیافت"، "بوی سرد کافور"، "هذیان"، "رطیل"، "تنهایی ِ آن مرد"، "بلندترین پلان سینمایی"، "کودکی‌ام را در خانه‌ی پدرم جا گذاشته‌ام"، "شباهت عجیب"، "زخمه بر تار دل"، "ستاره" و "بلندترین پشت بام دنیا" است.

 

او خاطرنشان كرد: داستان‌های "ضیافت"، "بوی سرد کافور"، "بلندترین پلان سینمایی"، "هذیان" و "زیبایی همین جاست"، برگزیده جشنواره‌های داستانی کشوری هم‌چون جایزه ادبی هفت اقلیم، دومین جایزه ادبی چراغ مطالعه، اولین جایزه ادبی شیراز و جشنواره داستان کوتاه نیم‌دایره شده‌اند.

 

وی تصریح كرد: تم همه داستان‌های‌ام اجتماعی است و با بهره‌گیری از موارد روان‌شناختی و فلسفی به مسایلی هم‌چون تنهایی انسان، سرانجام نبود ارتباط موثر در خانواده، جنون آنی منتهی به قتل، شک در روابط زناشویی و فرجام انسان‌های ساده‌اندیش پرداخته‌ام.

 

این داستان‌نویس یادآور شد: از این به بعد بايد منتظر پاسخ مجوز چاپ کتاب باشم. امیدوارم شاهد رونمایی کتاب "بوی سرد کافور" در نمایشگاه کتاب سال آینده باشیم.

 

گفتني است نعمت نعمتي پيش از اين 2 مجموعه داستان "سال هزار و سيصد و هيچ" و "مثل باران ، مثل بودن" را منتشر كرده است.

اصل مطلب را در "ایسنای خوزستان" از این لینک بخوانید:

http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=2250

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
محصول عشق به داستان‎نویسی!/ نعمت نعمتی

نگاهی به مجموعه داستان  «شور و شیرین» اثر ایوب بهرام

این کتاب دارای دوازده داستان کوتاه است به نام های: بچه های گرما، بچه های شرجی – الختر – شور و شیرین – ترافیک – به خاطر آنها دعا کنید – تردید – سنگلاخ های انتظار – اسباب کشی – بختک – پیر زن – ویترین و جیغ هایی که تمام نمی شود.

نویسنده‎ی مجموعه داستان ” شور و شیرین ” متولد و ساکن اهواز است که با توجه به علاقه‎ی وافرش به داستان‎نویسی کتاب را با دوازده داستان کوتاه – با هزینه‎ی شخصی – به چاپ رسانده است. ایوب بهرام،  خود را مقید به رعایت عناصر داستانی نکرده، بلکه با استفاده از جملات ساده، بازی های رایج در خوزستان بویژه روستاهای باغملک از توابع خوزستان و آداب و رسوم گوناگون را دستمایه ای برای برخی از داستان هایش قرار داده است:

” هار هارهارونکی، هار هار هارونکی . این‎ها جمله هایی بودند که بچه های ده فریاد می‎زدند و به دنبال پیر مردی گوژ پشت در میان کوچه های ده می‎دویدند. پیر مرد شمایل عجیبی داشت. گوژ پشت، دو کفش پلاستیکی که شاخ او شده بود و شلوار پاره پاره و مملو از آرد.

در سال هایی که خشکسالی بود و مردم از همه چیز نا امید می‎شدند حتی دعا، پیر مردی دست به کار می‎شد. لباس مبدل می‎پوشید و خود را گوژ پشت کرده به در خانه ها می‎رفت و طلب آرد می‎کرد و مردم که او را نماد خشکسالی می‎دانستند آب و آرد بر سر او می‎ریختند و او را تحقیر می‎کردند و از در خانه‎ی خود می‎راندند. ولی پیر مرداز این تحقیر ها ناراحت نمی شد چون دلخوش به باران بود. معمولا بعد از هار هار هارونکی، باران می‎بارید”. بخشی از داستان کوتاه ” به خاطر آنها دعا کنید” از کتاب شور و شیرین.

نعمت نعمتی

نعمت نعمتی

یا در داستان ” الختر ” که جنبه های توصیفی زیبایی از طبیعت منطقه‎ی باغملک را به تصویر می‎کشد، بازی ” الختر ” می‎شود درونمایه‎ی داستان تا بتواند علاوه بر پرداختن به بازی های بومی، حرف های ناب و در خور اعتنایی را به خواننده منتقل نماید:

“خنکای بهار، هر جنبنده ای را به وجد می‎آورد. صدای گنجشکان که در بین شاخه های انار یک دیگر را دنبال می‎کردند و قورباغه ها که در جوی آب شیرجه می‎زدند نوید یک روز خوب را می‎داد. کوه بی کسی مانند همیشه لخت از هرگونه سبزه و درخت، بی نیازِ بی نیاز ولی زیبا”. بخشی از داستان الختر.

یا در جایی دیگر از همان داستان به باور ها و عقاید عشایر اشاره دارد که در این مورد، موفق عمل کرده است:

” چند بار اهالی ده به او گفتند بیا قطعه زمینی به تو بدهیم و تو هم مانند ما سر زمین کار کن اما او قبول نکرد، چون عشایری اعتقاد دارد زمین وابستگی می‎آورد، انسان را از دل کندن و بریدن وا می‎دارد، عشایر ماندنی نیست، شوق رفتن دارد، او گم کرده ای دارد که در پی آن است ؛ اما زنجیر است و پای بند می‎کند”.

ایوب بهرام نگاهش به داستان و موضوع های آن را دربخشی از مقدمه‎ی کتابش این گونه آورده است: “شخصیت های داستان من همه سایه هایی هستند که به دنبال همه ماها می‎توانند کشیده شوند. شخصیت هایی که هویت دارند و واقعیت. فقط کافی است که ما چشمانمان را باز کنیم تا این سایه های سرگردان خود را بر روی زمین، خواه اسفالت یا خاکی، خواه دیوار سنگ فرش یا کاه گلی ببینیم”.

علاوه بر پرداختن به موارد بومی و آداب و سنن، “نداشتن” های انسان را در داستان ” تردید ” نشان می‎دهد. جوری که خواننده با شخصیت داستان همزاد پنداری می‎کند. یا در داستان ” شور و شیرین ” دو نوجوان می‎زنند به انبار انگور “کل مرتضی” تا به قول ایوب بهرام ” داد خود را از ارباب بی انصاف – کل مرتضی – بستانند ” .

ایوب بهرام -شور و شیرین

ایوب بهرام -شور و شیرین

” صبح صدای پچ پچ در حیاط ولوله انداخت. کل مرتضی یک هو از اتاق بیرون زد. به طرف انبار انگوری دوید. دو لنگه‎ی در باز بود. سبد های خرد شده، انگور های له شده، . . . . “.

همان گونه که اشاره شد، ایوب بهرام جملات ساده را جایگزین بازی های لفظی و به کار بردن کلمات دهن پر کن کرده است. اما لازم است با تاکید و به جد بگویم که استفاده از جملات ساده با ” ساده نویسی ” تفاوت فاحش دارد و علی رغم تصور بعضی افراد، ساده نویسی کار چندان ساده ای نیست. بلکه مهارت می‎خواهد و تجربه در نوشتن . علاوه بر آن،  کتاب نیازمند یک ویرایش ساختاری است. انتظار می‎رود برای چاپ های بعدی، آن را به یک ویراستار دلسوز و اهل فن بسپارد تا بر تنِ زبان و لحن داستان ها، لباس پیراسته ای بپوشاند و موجب رغبت بیشتر مخاطب به مطالعه‎ی کتاب شود.

ناشر : انتشارات معتبر (وابسته به موسسه فرهنگی هنری آداب)، شمارگان : ۱۰۰۰نسخه، نوبت چاپ : اول ۱۳۹۰

۱۰۴ صفحه، قیمت ۲۰۰۰تومان


[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 10:16 قبل از ظهر ] [ ایوب بهرام ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شماره تماس
09387032135

با سلام خدمت دوستان داستانی .
ایوب بهرامم.اهل اهواز.توی کوچه پس کوچه های شرجی زده ی اهواز بزرگ شدم.بچگیام رو با یه چادرشب خاطره همییشه به خاطردارم وبرعکس همه از جنگ وموشک هیچ خاطره بدی ندارم.
از تمام شمایی که وقت می زارید وسیاه مشق های خط خطی بنده رو مطالعه می کنید بسیار سپاس گذارم.
بنده علاقه ی زیادی به نوشتن دارم تاحالا یه کتاب که مجموعه داستانه به اسم شور وشیرین ازم چاپ شده نوشته های ناتموم زیادی دارم که نیمه کاره موندن ویه مجموعه داستان که بعد از شوروشیرین قراره .....
داستانای من می تونه زندگی هرکسی باشه.حرفدل هرکسی باشه.حالا خنده های شخصیت های داستانای من وگریه های اونا همه می تونن مال هرکدوم از من وشما باشن.
داستانای من زندگی وزندگی همه ی ماها داستانه .
.......
پابرجا،خوانا ونویسا باشید