تبليغاتX
داستان

جمعه نهم بهمن 1388

شعر

                                                        نیشخند

 

روزی که دستم شعر ها راپاره می کرد

این آستینم اشک ها را چاره می کرد

انگار یک دستی مرا مانند برگی

در چرخشی بی انتها آواره می کرد

 

شاید مرا می خواست از خود وارهاند

یا راز این بی خانه مانی را بداند

تا درتمام کوچه های بغض هایم

یک نم برای اشک پاشیدن نماند

 

حالا که دیگر اشک من افسرده گردید

دستان ولگرد زمان آسوده خندید

در این شکست آباد من در لرزشی سرد

یک دست بر بی خانه مان آهسته خندید

 

                                                                 

                                                             ایوب بهرام

نوشته شده توسط ایوب بهرام در 7:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم دی 1388

جراحی

                                        جراحی

     نزدیک ظهربود.ظهریک روزگرم.گرمایی که همیشه توی کوچه پسکو-چه های اهواز قابل لمس است وفصل نمی شناسد ..

   ترافیک سنگینی بود.پدرم داخل ماشین کنارم نشسته بود.اصلاً حواسش به من نبود.کاغذ رامحکم تو مُشتش گرفته بود انگارمی خواست تلافی گرماروسر کاغذ در بیاورد.مرتّب داخل آیینه های بغل ،ماشین را می پاییدم که خدایناکرده کسی به مانزند.خیابان اصلی کیانپارس آن هم چنین وقتی! وای....

از یک طرف موتوری هامثل خطوط کج ومعوج نوارقلبی که به  زوردارد خودش روکاغذ می کشد،ازوسط ماشینهاراه خود را بازمیکردندوازطرفدیگر صدای بوق بقیّه ی ماشینهاکه توی ترافیک گیرکرده بودندو مرتّب  بوق میزدن مثل کُشتی گیری که درخاک دستش زیر پهلویش گیرکرده و دارد خفه می شه ازطرف  دیگه  حریف  دارد  فشاررا  بیشتر می کند وآن  که  دارد خفه  میشود  مرتّب   بادست  دیگرش  روی  تشک  میزند.  خلاصه   بلبشوی عجیبی بود.پلیس راهنمایی هم مرتّب پشت بلند گو داد می زد   پراید  سفید  حرکت کن 405 مشکی چرا راه روبستی .....حرکت کن.و منهم  چشمام،نه،تمام وجودم پی این بود که مبادا شیر پاک خورده ای! خطی  روی این عزیزکرده  بندازه.

چند وقت پیش با هزار قرض قوله و بدبختی،وهزار سگدو زدن و رو-انداختن به این وآن برای گیر آوردن ضامن وگرفتن آن وام لامصب،بالاخره جورشد!و 405مشکی را خریدم.وقتی کاغذ های خرید را امضاء می  کردم هنوز باورم نمی شد .یعنی خواب نیستم؟می خواستم به صاحب نمایشگاه بگویم بزند توی گوشم تا اگرخواب هستم بیدارشوم .

    برقش می نداختم.اگر غباری رویش می نشست سریع با لنگ خیس آماده بودم.کارمشده بود نگهبانی از ماشین مبادا کسی،چرخی،موتوری به آن بخورد اینقدر که  به فکرمشکی بودم به فکر خودم نبودم.

     آن روز داشتم پدرم را می بردم اداره ی بازرگانی  تا  پولی  را که پدرم اشتباهی به حساب شهرداری ریخته بود چکش را  بگیرد.آن کاغذ هم که تومشتش له شده بود همان فیش پول ریخته شده به حساب بود.

     بوق ماشینها اعصابم را به هم ریچته بود.همه  بوق  می زدند. نمی دانم

چرا وقتی خودم بوق می زدم دیگه ازصدای بوق ناراحت نمی شدم!.به هر زحمتی بود خیابانهایی را که انگار کِش اومده بودند پشت سر گذاشتیم عین هفت خان رستم با این تفاوت که اینها بیشتر بودند.

پدرم چیزی نمی گفت .بعضی  موقع ها، به چهره ی او-که متوجه ی من نبود- دقیق می شدم حس کسی را داشت که یک چک را نقد می کرد.

     خیابانهای اطراف اداره همه پُر بود.اصلن جای پارک نبود.هی می رفتم ونگاه می کردم،ولی فایده نداشت .پدرم را پیاده کردم وبه او گفتم :بابا تو

معطل من نشو برو تا من  بیام. او رفت ومن ماندم ویک قطار ماشین که آرام کنار خیابان ایستاده بودند وجایشان را با هیچ کس عوض نمی کردند.

   بعد از نیم ساعت جستجو وکنکاش بالاخره یک جای خالی پیدا کردم.اما از

شانس بد من مقابل در یک خانه بود.دو دل بودم بذارم؟ نذارم؟نکنه  بذارم  آنوقت طرف-صاحب خانه رامی گویم-بخواهد ماشینش را بیرون بیاورد سدمعبرکرده باشم.

دیوار خانه نرده ای بود.داخل حیاط پیدا بود.یک حیاط دربزرگ.حیاطش دوتای خانه ی ما بود. اما خوشبختانه  نبود! ماشین را می گویم،داخل خانه نبود.خوشحال شدم خواستم پارکش کنم که دوباره این فکر به سرم زد نکنه که یارو از کاربخوادبرگرده اون وقت نتوه بره توو؟ولی دوباره با خودم گفتم نه پسرالان همه سر کارن ،هنوز کار ادارات جا داره تا تموم شه.تازه کار منم زیاد طول نمی کشه.توی همین کشمکش ها بودم که یک هو صدای بوق نخراشیده ی ماشینی هابه خودم آورد.بله قطار ماشینی پشت سرم صف کشیده بود.دیگه مجبور شدم همان جا پارکش کنم .به عبارتی توفیق اجباری!

سریع پریدم پایین ،دزدگیررازدم بعدمثل دونده های سرعتی به طرف اداره ی بازرگانی دویدم.

     اداره ی مزبوربامحل پارک ماشین  فاصله ی  زیادی  نداشت. بعد از

کمی دویدن به اداره رسیدم ،به نگهبان دم در سلامی کردم،اوهم با سر جواب سردی داد.پرسیدم :جناب، زی  حسابی  کدوم  قسمته؟همان  طور که داشت روزنامه ی روی میزش را نگاه می کرد گفت:طبقه ی سوم!

تند به طرف  زی حسابی دویدم.به اتاق که رسیدم  پدرم دم در منتظر بود.

داخل شدیم بعداز نشان دادن شناسنامه چک رو که از قبل آماده بودگرفتیم.

سی وهفت هزار تومان مبلغ چک بود .رسید را امضاء کردیم وتند تند امدیم

پایین .گفتم :بابا ماشین بد جایی پارکه!تند تر بیا مشکلی پیش نیاد.

او هم باهمه ی درد پایی که داشت به دنبال من راه افتاد.وقتی سر خیابان رسیدیم گفتم:

بابا تودیگه نیا.من میرم ماشین رو بیارم.

پدر از خدا خواسته همان جاایستاد وکنار دیوار زیر سایه ی یک درخت نشست.

من همین طور که به طرف ماشین می رفتم دیدم کنارماشین چند نفری دورآقایی جمع شده اند،اوهم داره بلند بلند حرف می زنه.نگاه به ساعت کردم

دیدم ربع ساعتی رفت وآمد من طول کشیده خیالم راحت شد!

به جمعیّت که رسیدم دیدم یک آقایی که قدی کوتاه با موهای جوگندمی بلندوسروضع مرتب واتوکشیده داشت مثل اسفندروی آتیش بالا  وپایین می پریدومی گفت:

   آقا اینا نمی فهمن .فرهنگ ندارن .آخه اگه آدم  بفهمه ، درک  داشته  باشه ماشینشو  در خونه ی مردم پارک می کنه؟!

آدمای اطراف  اوهم که سراپا گوش بودند مرتب سر را به علامت تصدیق

گفته های اوبالا وپایین می کردند.

     من که مثل بقیه تا آن موقع مجذوب حرفهای او شده بودم ودلم برایش می سوخت ناگهان  یادم  آمد که صاحب آن ماشین خود من بی چاره هستم برای همین خودم رو جمع وجور کردم و رفتم جلو وتا خواستم حرفی بزنم دیدم طرف گفت:

جناب به نظر شما درسته؟کجای دنیا این طور مردم بی نظمند؟نه شمابفرما

بفرمایید.

    من که بدجوری گیرافتاده  بودم  نه راه پس داشتم نه راه پیش و نمی خواستم  قضیه بیشتر از این بیخ پیدا کنددل رابه دریا زدم وبا کمی اِنو مِن کردن گفتم:

    والاجناب باعرض پوزش باید بگم  که صاحب این ماشین بنده هستم وپیشا پیش هم از شما معذرت میخواهم .

این جمله ی آخری راکه گفتم یک دفعه همه ی نگاه ها به طرف من میخ کوب شد.انگار یک قاتل رانگاه می کردند. طرف هم مثل ماشینی که تخته گاز بوکس باد می کند مردهم از زور ناراحتی سرخ شده بود فر یاد زنان گفت:

تو....صا......ب.......ما.......ویک هو صدایش را بلند ترکرد که آخه مرد

حسابی تو پیش خودت چی فکر کردی؟ ماشینتو میاری میزنی در خونه ی

مردم ؟دیگه کی می خواین آدمشین؟ما هرچی می کشیم از دست شما هاست!

یک پزشک جراح مملکت رو یک ساعت معطل خودت کردی که چی؟ مگه

فکر کردی من مثل شما  بیکار  هستم؟  الان  هزارتا  مریض تو  بیمارستان

منتظر من هستند!منِ ِ جراح مغز باید معطل تو بشم .....!!

من که خود را مقصر می دانستم گفتم:

جناب واقعاً  شرمندم ولی به خدارب ساعت بیشتر طول نکشید .آه،همین خیابون بغلی،بازرگانی رو می گم،تندی رفتم و اومدم.رب ساعتم  نشد.دیدم

طرف گفت:

   اینقدر برامن رب ساعت یک ساعت نکن اون خانمو می بینی و با دست

اشاره به روبرو کرد.همه بر گشتند  ونگاه  کردند - یک خانم شیک پوش که جدا از بقیه ایستاده بود را نشان می داد-اون خانم جراح قلبه، زن منه،یعنی

تو دوتا  جراح  فوق  تخصص  رو معطل خودت کردی  هنوز می فهمی چه کار کردی یا باز هم توضیح بدم؟؟ ولی تو که نمی فهمی!ونگاهی به جمعیت کرد.

گفتم :

جناب من عرض کردم معذرت می خوام شرمندم.حالا می گی چی از دست

من بر میاد ؟کاری که شده.وپریدم صورت طرف روماچ کردم  که  یکدفعه

آقای دکتر منو هل داد وگفت اَََاَاَاَاَاَاَه برو ا ون  طرف داری چه کار می کنی؟ منوآن استریل کردی.وبعد با پشت دست صورت وسینه ی خودش  تمیزکرد

واز میان جمع خارج شد ودر حالی که  داشت از میان  جمع  خارج می شد

برگشت و به من گفت :

  اگه فقط یک باره دیگه ،فقط یک باره دیگه  ماشینتو  اینجا پارک کردی با خرج  خودم  جر ثقیل می آرم و می دم گاریتو بوکسل کنن ببرن.فهمیدی؟!

وبعد همین طور که داشت با خودش غرولند می کردرفت سوار ماشینش شد.من هم  که  دیگر  خسته  شده بودم با خودم گفتم:  دیگه اگه کلام هم این طرفها بیفته برش نمی دارم.ورفتم سراغ ماشین .کم کم جمعیّت پراکنده شدند ومن هم ماشین را ازپارک درآوردم وحرکت کردم .

     وقتی حرکت کردم تازه یادم آمد که پدرم سرخیابان  نشسته  ودر انتظار من است.وقتی رسیدم دیدم  یک جایی زیر سایه یدرختی نشسته. وقتی مرا دیدبلند شد وآمد طرف ماشین بعد پرسید بابا اون جا چه خبر بود

 گفتم:

   هیچی بابا به خیر گذشت.بیا سوارشو.دیدم سوار نمی شود ودارد مشکوک  به ماشین نگاه می کند گفتم:

 چی شده ؟چرا سوار نمی شی؟

 گفت :

 بابا این جای پاها چیه رو ماشین مگه با کسی دعوا کردی ؟این خطه

یا چشامن اشتباه می بینه؟

از شما چه پنهان پدرم خیلی وقت بود که می گفت صورت های شما رو تار می بینم وشما ها رو خوب نمی بینم .گفتم:

 هوا گرم بیا سوار شو لگد مگد کجا بود.ماشین برق می زنه فکر می کنی خط روش افتاده.بیا سوار شو گرما براچشات خوب نیست. گفت:

اصلاً تو ماشین رو دیدی بیا ببین.

من که از گرما کلافه شده بودم با غیظ پیاده شدم و به طرف پدرم رفتم.

وقتی کنار اورسیدم وچشمم به ماشین افتاد سر جایم خشکم زد.

یک خط عمقی روی ماشین کشیده شده بود وچندین لگدپایین ترآن خیلی خیلی تخصصی .بوق ماشین هایی که پشت سر من به خط شده بودند  به خودم آورد. پدر دیگر هواسش به چک نبود.

 

                        ایوب بهرام-تابستان ۸۷

 

نوشته شده توسط ایوب بهرام در 8:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •