|
داستان متن های ادبی وداستان
| |||||||||
|
اشتباه!
در گذشته وقتی کسی اشتباه می کرد مامی خندیدیم! حالا وقتی کسی می خندد مااشتباه می کنیم.
*******
تنها
در ابتذال چشم ها در لرزش دست ها وز سستی زانوی خمیده ی مفلوک قرن حرف تنها دلم برای خودم تنک می شود.
ایوب بهرام
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:21 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
با سلام وخسته نباشیدخدمت دوستانی که به بنده لطف دارند.آدرس انتشاراتی که کتاب ((شوروشیرین))رو در نمایشگاه عرضه نموده است به شرح زیر می باشد:
نمایشگاه بین المللی کتاب تهران_شبستان اصلی_راهروهجده_غرفه ی هشت_انتشارات معتبر_کتاب شوروشیرین نوشته ی ایوب بهرام
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:44 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
نوشتهی: هادی خشایی، داستان نویس وفیلمنامه نویس/ خبرگزاری هنر «آرت نا» اصل مطلب راردلینک زیرمشاهده فرمایید: http://www.artna.ir/fa/17880
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
نقطه، صفر
همیشه ساکت بود.ازهیکل چیزی کم نداشت،درشت وزمخت وقیافه ایی که اصلا به اول راهنمایی نمی خورد. اصلا اهل درس نبودهمیشه بدون تکلیف سرکلاس حاضر می شد.تمام نمراتش صفربود.صفر.معلم ادبیات دیگر جان به لب شده بود.آرزو داشت یکبارولی اوراببیندوهمه چیز را به او بگویدولی ارزو به دل مانده بود! بالاخره ازدفترخبردادندکه آقای شفقی ولی فاضل آمده ومنتظر آقای الماسی دبیر ادبیات است.آقای الماسی بلند شد ماژیک وایت بردرا روی میز گذاشت.ماژیک بدون سر روی میز قلتی زدولبه ی میز ایستاد. :به اینم میگن والدین .بالاخره آفتابی شد.باید همه چیزو بذارم کف دسش.اینجا مدرسس کاروانسرا که نیس.یاببرتش یابهش برسه این که نشد کار.تکلیف مارو مشخص کنه.حالا معلوم میشه مقصر کیه. تمام اینهارا آقای الماسی زیر لب زمزمه می کرد.به دفتر که رسیدازلای درمردرا دید.مردچهره گرفته ایی داشت دمق وساکت.خوب که نگاه کردشباهت های با فاضل داشت.باخود گفت:بی چاره فاضل!! به طرف مرد رفت بعداز دست دادن آقای الماسی که دل پُری داشت شروع کرد به حرف زدن ومرد فقط گوش می دادالماسی درپایان گفت :جناب شفقی خلاصه گفته باشم این قبری که شما سرش گریه می کنیدچیزی توش نیس گفته باشم این بچه بااین اوضاع مردودِجانم مردود.بعد باخودش گفت بی انصاف حتی یه کلمه هم حرف نمی زنه فقط سر تکون می ده خاک برسرت الماسی با این احضارولی کردنت!!احمدی معاون مدرسه از در وارد شدچشمش به الماسی افتادگفت به جناب الماسی بعد نگاهی از روی تفکر به به الماسی کرد وگفت مگه الماسی باسوّما هم کلاس دارید؟ :نه چرا؟ -:هیچی فکر کردم داری با آقای کاکولکی ولی جعفر کاکولکی حرف می زنید.کاری داشتید؟ :مگه نفرستادی درکلاس که ولی شفقی اومده؟! :آخ خاک برسرت احمدی گفتم حالا یه گندی می زنی.آقاشرمنده اوونکه بازهم نیومد.شفقی رو می گم. الماسی نگاهی به مردکردمعاون در حالی که میزرا مرتب می کرد گفت:ناشنواست کاکولکی رومیگم باید بنویسی براش.زنشم مرده خودشودوپسر ویه دختر. احمدی که سر بلند کرد الماسی رفته بود.. 23/9/89-اهواز-ایوب بهرام
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 6:15 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
نوشته: ایوب بهرام/ خبرگزاری هنر «آرت نا» اصل مطلب رادراین لینک بخوانید: http://www.artna.ir/fa/17225
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
این نقدعلاوه برخبرگزاری آرتنادرماهنامه ی چوک شماره ی اسفند نیز منتشر شده است
نوشته: بهروز انوار/ خبرگزاری هنر «آرت نا»/ نویسنده، کارگردان و منتقد سینما اصل مطلب را در لینک زیر بخوانید: http://www.artna.ir/fa/17114 [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 6:29 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
نقدکتاب شور وشیرین به قلم استاد آذر آیین در این لینک: http://www.azaraeen.blogfa.com/post-212.aspx
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
انگارزندگی
انگار زندگی ماسیده است دررگ های محله ی فرتوت شهرما شاید که زندگی دارد نفس نفس به ته خواب می رسد
ایوب بهرام-26/4/86-اهواز
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 10:6 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
نعمت نعمتی در انتظار مجوز چاپ سومین مجموعه داستان خود با نام "بوی سرد کافور" است.
این داستاننویس در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خوزستان اظهار كرد: قرار داد چاپ مجموعه داستان "بوی سرد کافور" را با ناشر امضا کرده و در انتظار مجوز چاپ آن هستم.
نعمتی افزود: این کتاب شامل 13 داستان کوتاه به نامهای "زیبایی همین جاست"، "اگر صدایم را میشنوی، پلک بزن"، "ضیافت"، "بوی سرد کافور"، "هذیان"، "رطیل"، "تنهایی ِ آن مرد"، "بلندترین پلان سینمایی"، "کودکیام را در خانهی پدرم جا گذاشتهام"، "شباهت عجیب"، "زخمه بر تار دل"، "ستاره" و "بلندترین پشت بام دنیا" است.
او خاطرنشان كرد: داستانهای "ضیافت"، "بوی سرد کافور"، "بلندترین پلان سینمایی"، "هذیان" و "زیبایی همین جاست"، برگزیده جشنوارههای داستانی کشوری همچون جایزه ادبی هفت اقلیم، دومین جایزه ادبی چراغ مطالعه، اولین جایزه ادبی شیراز و جشنواره داستان کوتاه نیمدایره شدهاند.
وی تصریح كرد: تم همه داستانهایام اجتماعی است و با بهرهگیری از موارد روانشناختی و فلسفی به مسایلی همچون تنهایی انسان، سرانجام نبود ارتباط موثر در خانواده، جنون آنی منتهی به قتل، شک در روابط زناشویی و فرجام انسانهای سادهاندیش پرداختهام.
این داستاننویس یادآور شد: از این به بعد بايد منتظر پاسخ مجوز چاپ کتاب باشم. امیدوارم شاهد رونمایی کتاب "بوی سرد کافور" در نمایشگاه کتاب سال آینده باشیم.
گفتني است نعمت نعمتي پيش از اين 2 مجموعه داستان "سال هزار و سيصد و هيچ" و "مثل باران ، مثل بودن" را منتشر كرده است. اصل مطلب را در "ایسنای خوزستان" از این لینک بخوانید: http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=2250
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
محصول عشق به داستاننویسی!/ نعمت نعمتی
![]() این کتاب دارای دوازده داستان کوتاه است به نام های: بچه های گرما، بچه های شرجی – الختر – شور و شیرین – ترافیک – به خاطر آنها دعا کنید – تردید – سنگلاخ های انتظار – اسباب کشی – بختک – پیر زن – ویترین و جیغ هایی که تمام نمی شود. نویسندهی مجموعه داستان ” شور و شیرین ” متولد و ساکن اهواز است که با توجه به علاقهی وافرش به داستاننویسی کتاب را با دوازده داستان کوتاه – با هزینهی شخصی – به چاپ رسانده است. ایوب بهرام، خود را مقید به رعایت عناصر داستانی نکرده، بلکه با استفاده از جملات ساده، بازی های رایج در خوزستان بویژه روستاهای باغملک از توابع خوزستان و آداب و رسوم گوناگون را دستمایه ای برای برخی از داستان هایش قرار داده است: ” هار هارهارونکی، هار هار هارونکی . اینها جمله هایی بودند که بچه های ده فریاد میزدند و به دنبال پیر مردی گوژ پشت در میان کوچه های ده میدویدند. پیر مرد شمایل عجیبی داشت. گوژ پشت، دو کفش پلاستیکی که شاخ او شده بود و شلوار پاره پاره و مملو از آرد. در سال هایی که خشکسالی بود و مردم از همه چیز نا امید میشدند حتی دعا، پیر مردی دست به کار میشد. لباس مبدل میپوشید و خود را گوژ پشت کرده به در خانه ها میرفت و طلب آرد میکرد و مردم که او را نماد خشکسالی میدانستند آب و آرد بر سر او میریختند و او را تحقیر میکردند و از در خانهی خود میراندند. ولی پیر مرداز این تحقیر ها ناراحت نمی شد چون دلخوش به باران بود. معمولا بعد از هار هار هارونکی، باران میبارید”. بخشی از داستان کوتاه ” به خاطر آنها دعا کنید” از کتاب شور و شیرین. یا در داستان ” الختر ” که جنبه های توصیفی زیبایی از طبیعت منطقهی باغملک را به تصویر میکشد، بازی ” الختر ” میشود درونمایهی داستان تا بتواند علاوه بر پرداختن به بازی های بومی، حرف های ناب و در خور اعتنایی را به خواننده منتقل نماید: “خنکای بهار، هر جنبنده ای را به وجد میآورد. صدای گنجشکان که در بین شاخه های انار یک دیگر را دنبال میکردند و قورباغه ها که در جوی آب شیرجه میزدند نوید یک روز خوب را میداد. کوه بی کسی مانند همیشه لخت از هرگونه سبزه و درخت، بی نیازِ بی نیاز ولی زیبا”. بخشی از داستان الختر. یا در جایی دیگر از همان داستان به باور ها و عقاید عشایر اشاره دارد که در این مورد، موفق عمل کرده است: ” چند بار اهالی ده به او گفتند بیا قطعه زمینی به تو بدهیم و تو هم مانند ما سر زمین کار کن اما او قبول نکرد، چون عشایری اعتقاد دارد زمین وابستگی میآورد، انسان را از دل کندن و بریدن وا میدارد، عشایر ماندنی نیست، شوق رفتن دارد، او گم کرده ای دارد که در پی آن است ؛ اما زنجیر است و پای بند میکند”. ایوب بهرام نگاهش به داستان و موضوع های آن را دربخشی از مقدمهی کتابش این گونه آورده است: “شخصیت های داستان من همه سایه هایی هستند که به دنبال همه ماها میتوانند کشیده شوند. شخصیت هایی که هویت دارند و واقعیت. فقط کافی است که ما چشمانمان را باز کنیم تا این سایه های سرگردان خود را بر روی زمین، خواه اسفالت یا خاکی، خواه دیوار سنگ فرش یا کاه گلی ببینیم”. علاوه بر پرداختن به موارد بومی و آداب و سنن، “نداشتن” های انسان را در داستان ” تردید ” نشان میدهد. جوری که خواننده با شخصیت داستان همزاد پنداری میکند. یا در داستان ” شور و شیرین ” دو نوجوان میزنند به انبار انگور “کل مرتضی” تا به قول ایوب بهرام ” داد خود را از ارباب بی انصاف – کل مرتضی – بستانند ” . ” صبح صدای پچ پچ در حیاط ولوله انداخت. کل مرتضی یک هو از اتاق بیرون زد. به طرف انبار انگوری دوید. دو لنگهی در باز بود. سبد های خرد شده، انگور های له شده، . . . . “. همان گونه که اشاره شد، ایوب بهرام جملات ساده را جایگزین بازی های لفظی و به کار بردن کلمات دهن پر کن کرده است. اما لازم است با تاکید و به جد بگویم که استفاده از جملات ساده با ” ساده نویسی ” تفاوت فاحش دارد و علی رغم تصور بعضی افراد، ساده نویسی کار چندان ساده ای نیست. بلکه مهارت میخواهد و تجربه در نوشتن . علاوه بر آن، کتاب نیازمند یک ویرایش ساختاری است. انتظار میرود برای چاپ های بعدی، آن را به یک ویراستار دلسوز و اهل فن بسپارد تا بر تنِ زبان و لحن داستان ها، لباس پیراسته ای بپوشاند و موجب رغبت بیشتر مخاطب به مطالعهی کتاب شود. ناشر : انتشارات معتبر (وابسته به موسسه فرهنگی هنری آداب)، شمارگان : ۱۰۰۰نسخه، نوبت چاپ : اول ۱۳۹۰ ۱۰۴ صفحه، قیمت ۲۰۰۰تومان [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 10:16 قبل از ظهر ] [ ایوب بهرام ]
|
|||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||||