قصه رود
رود
صدای ناله ی سنگ ها ازکف رودخانه ی طغیان کرده ازدوربه گوش می رسید.صداصدای حرکت بود.صداصدای پیچش بود.صداصدای برخوربودوشکستن وخوردشدن.صداصدای برخوردبود
وله شدن،ودراین میان آب بودکه گل می شد،آب بودکه به سخره ها می خوردوپودر می شدوآب بود که صدا می کردوفریادمی کشید.
بستر رودخانه پراز سنگ هایی بودنرّه سنگ،نخراشیده.رودخانه برروی آن ها کشیده می شدومی رفت ومی رفت تا جایی که قصه اش رااز کوه شنیده بودازدل کوه،از جایی که اوراقطره قطره گریه کرده بود.کوه همیشه می گفت: اگرروزی توانستی بزرگ شوی ،ستبرشوی،قدبکشی وحنجره
فراخ کنی وسینه وپهلوباسوهان سنگ هاوسنگریزه هازمخت کنی به جایی می رسی که آسمان درآن گم می شودودرآن جا توموج می شوی،فوج می شوی وتا آسمان بالا می روی وپرندگان آسمان به پرواز تو رشک می برندونهنگ هادر آغوش تو غلت می زنندوتو به ابرها پهلومی زنی.
صدای رودخانه از دور به گوش می رسیدوحالا او بزرگ شده بود،پهلونه به سنگ ریزه که به نرّه سنگ هاوسخره ها ساییده وزمخت کرده وبه لایه لایه پینه تنیده بودوگلو گسترانیده بود.
شیر بود که از حاشیه ی او فراری بود.او بوی دریا شنیده بودوخود به درودیوارمی کوبیدکوه با
خود می آوردومی آمد.سنگ بود که له می شد،آب بود که گل می شد.رود همه حنجره شده بودفراخ به اندازه ی آسمان.
20/8/89
اهواز-ایوب بهرام



