مینیمال
تولدیک اشک
ناگهان پلک ها به هم فشرده شدبه گونه ایکه مژه ها از هم قابل تشخیص نبود. اشکی زلال ازگوشه ی چشم تراوید.مژه ها اولین کسانی بودندکه به
همراه پلک هاتولداشک را تبریک گفتند و برای او دست زدند. روشنایی
عجیبی دیدگان اشک را خیره کرده بود. درخشش اودوچندان شده
بودحرکتش بر روی گونه به خرامیدن تازه عروسی می مانست که درمیان
هلهله هاقدم رنجه می کرد.آرام سرازیر شد شفاف وزلال،بادلی پر از
امید.ناگهان دستی بالا آمد محوش کرد.
17/12 87
ایوب بهرام-اهواز




