مقاله-چاپشده در خبرگزاری هنری آرتنا-ایوب بهرام
چهارشنبه 17 اسفند 1390 - 08:10 اختصاصی آرت نا/ چرا اینقدر فاصله زیاد است؟ |
![]() |
|
| آرت نا: ما حرف هم را نمی فهمیم. ما درگیر تکنیک و فرم هستیم؛ نکند شعر من کلیشه ای باشد! | ||
نوشته: ایوب بهرام/ خبرگزاری هنر «آرت نا»
در گذشته ای نه چندان دور که نه روزنامه ها زیاد بود نه مجلات آنچنانی
فراوان، می بینیم که آمار مطالعه ی داستان در ایران بسیار بیشتر از حال
حاضر بود. در حالی که حتی از نظر تعداد با سوادها نیز نسبت به امروز تفاوت
فاحشی وجود دارد. اگر با یک نگاه گذراوغیر حرفه ایی هم به خانواده های
گذشته وامروز بیندازیم تعداد افراد باسواد هر خانواده نسبت به امروز شاید
به گزافه نباشد که بگوییم یک به سه یا بیشتر با شد. یعنی از هر سه نفر
افراد – فرزندان- خانواده به زور یک نفر اهل سواد می بود تازه پدر و مادر
که جای خود دارد و آن زمان توقعی هم نبود. اما امروز اگر یک خانواده چهار
نفری را در نظر بگیریم - البته در شهر که در روستا این تعداد بالطبع فرق
خواهد داشت- حداقل سه نفر با سواد است.
اما می بینیم که در همان دوره چه دررابطه با ادبیات داستانی و چه در رابطه
با شعر با آنکه با سواد کم بود ولی همان تعداد کم رغبت زیادی به مطالعه
نشان داده می شد. حالا چرااین گونه بوده که مثلا روزنامه ی نسیم شمال
(سیداشرف الدین گیلانی) در زمان به محض ورود به بازار در آنی فروخته می شد و
به مثابه برگه طلا دست به دست می شد وکم نیستند چون نسیم شمال که در آن
دوره شعرشان قبول عام یافته چون شهریار و نیما وکمی این سو تر سهراب و
اخوان و در داستان نویسی صادق، جلال، بزرگ علوی وغیرو...و باید دید که علت
چیست که در این دوره یک دفعه قطاری از این نام آوران علم و ادب چون
مرواریدی سر از صدف ادبیات این مرز و بوم بیرون می آورند؟
چرا مردمان آن دوره که ازما فاصله زمانی زیادی ندارند شعررا خوب می فهمند
داستان را خوب می شمارند؟ چرا؟ مگر نه عصرما عصر ارتباطات است؟ چرا نوشته ی
امروز ما، شعر معاصر ما چرا خواننده ومخاطب زیادی ندارد؟ چرا؟ یعنی خدای
نکرده با این همه مدرک که روی هم تلنبارشده کسی قبول می کند که بگوییم سواد
شعر خوانی و داستان خوانی کم شده؟ بنده به سهم ودید خودمی گویم نه ! پس
چه؟ چه شده؟
وقتی در سال 1274 علی اسفندیار یی نامی در یوش مازندران دیده به جهان
گشودشاید هیچ کس فکر نمی کردکه چه انقلاب ادبی در راه است.اما نیما که بود
از کجا آمدو چه شد که این پوستین ژنده
را آبروی دیگر بخشید. نیما روستایی زاده ایی بود از دل مردم.که سخن مردم شنیده و درد هایشان را
چشیده بود.او دیده بود که دیگر با این ابزار دست و پا گیر نمی شودحرف
زد.حرف دل رازد.به قول اخوان درعطا ولقای نیما یوشیج نیما دریافته بود که
دیگر کاری ازدست شعر کلاسیک بر نمی آید
پس وقت دگرگونی بود. پس گفت و سرود و خواند تا شد. در کوتاه مدتی شعر او
که منعش می کردند و نکوهشش می نمودند قبول عام یافت. هنوز زنده بود که نهال
ظریف و ضعیف او که با جان کاشته بود و با جان آبیاری کرده بود درخت تناوری
شدکه سرتاسر ادبیات این مرز و بوم را درنوردید. در کوتاه مدتی خیلی از
نوسرایان پا به عرصه ی شعر نوگذاشتند که شاید تا مدتها چون آنها ظهور نکند.
در داستان نیز چنین اتفاق افتاد. کمی بعد از خط شکنی نیما انقلابی در
ادبیات داستانی رخ داد و نویسندگان نام آوری پا به عرصه ی داستان نویسی
نهادند و آثار گران بهایی را خلق نمودند. اما حرف این است که چرا چنین
شد؟چرا یک دفعه چنین اتفاقی افتادکه بعد چند دوره سکوت ورجعت یک دفعه شعر
وداستان رونق می گیردهمه شعر وداستان می خوانندچرا؟
اگر به ادبیات دوره نیما برگردیم می بینیم حرف حرف معقولی است.حرفی است در
حدخواست ودرخواست عامه ی مردم.وقتی نیما شعر می خواند مردم حفظ می کنندچرا
چون با زندگی روزمره ی آنها مغایرتی ندارد. حرفی از کلیشه وتکرار نبودهرچه
بودحرف دل مردم بود کما اینکه وقتی درکلیدرگفته می شود به دل می نشیندووقتی
از زبان داش آکل جاری می شودهمه گیر می شود و در سووشون، چشمهایش و
مدارصفردرجه به اوج می رسد. مردم می خوانند چرا چون حرف حرف آنهاست. از
چهارچوب دیگری نیامده.بومی است. مال خود است. گوینده و شنونده حرف هم راخوب
می فهمندتبادل ذهنی خوبی دارند.خواهان وخوانده یکی است.تولید با عرضه
مطابقت دارد.برای همین است که تیراژبالاست وقیمت پایین چون درک متقابلی
وجود دارد.اما امروز چه؟ما برای که می سراییم؟ ما برای که می نویسیم؟
خودمان هم نمی دانیم؟ تیراژ برای چه پایین است؟ مردم بی سواد شدند؟
به نظر بنده نه. ما حرف هم را نمی فهمیم. ما درگیر تکنیک و فرم هستیم. نکند شعر من کلیشه ای باشد!
این تصویر تکراری است ولش کن .خودمان را می کشیم یک شعرعجیب وغریب می گوییم
که شاید خودمان هم از آن سر در نمی آوریم چه رسد به مردم بیچاره. چراچون
برای مردم شعر نمی گوییم برای نقاد شعر می گوییم.
چطور است گلچین گیلانی با اینکه در ایران نیست شعری می سراید که سالخورده ی
ما هنوز از حفظ است. اما من نوعی در کنار گوش استاد ممد زندگی می کنم اما
او شعر و داستان مرا نمی فهمد؟
چرا؟ چون من دارم ادای داستان نویس را در می آورم. کسی که دارد برای داستان
نسخه می پیچد من نمی گویم کارش را بلد نیست نه اتفاقا استاد است ولی برای
مردم خود می نویسد. او ذائقه مردم ما را نمی داند. ما می خواهیم به حرف
اوعمل کنیم می شود اینی که هست ومی بینیم.
تمام هول وولای نویسنده این است نکند که طبق سخن فلانی عمل نکرده باشد.
نکند فلان نکته را رعایت نکرده باشم. نکند سوژه تکراری باشد و فلان بشود.
کسی به فکر خواننده نیست. ما اصلاَ یادمان رفته برای که می نویسیم. یا برای
چه می نویسیم. نویسندگانی چون مارکز چگونه چنین جایگاهی پیداکرده اند. فقط
با قبول کردن این واقعیت که به کجا تعلق دارند و برای که می نویسند. من کجا
زندگی می کنم مهم نیست مهم این است که بدانم برای که می نویسم. اگر
نویسنده و شاعر ما به بافت احتماعی خود برگرددوباسلائق مردم خود آشنا
باشدوحرف دل آنهاباشدمطمئنامردم ما به کتابفروشی ها برمی گردند.
کتابفروشیهایی که کم کم دارند فراموش می کنند کتابی هم به جز کتاب کمک درسی
وجود دارد.
اصل مطلب رادراین لینک بخوانید:
http://www.artna.ir/fa/17225





