...
باران
شب سردوتاریکی است.تاریک تاریک.باران تندی می بارد.باد دانه های باران رابه همراه خودبه این طرف وآن طرف می برد.درخت بید دارد می رقصد.صدای سگ های ده به گوش می رسد.انگار از بارش باران لذت می برند.صدای شرشر آبی که روی زمین جاریست آرامش عجیبی به من می دهد.مثل یک خواب،یک خواب خوش.
ابرهای سنگین شده پایین آمده اندانگار کوه هادر دل اسمان فرو رفته اند.
یک دفعه همه جامثل روز روشن می شود.مثل فلش دوربین عکاسی.بعد صدای غرّش رعد وبرق بلند می شود.خانه ومن هردو می لرزیم.مثل این است آسمان از درد کوه ها فریاد می زند.یک دفعه صدای باران تغییرمی کند.مانند این است که کودکی تیله هایش رادر کف حیاط می ریزد.خوب که نگاه می کنم می بینم باران تگرگ شروع شده.تگرگ ها انگار از رسیدن به زمین خوشحالند.بالا وپایین می پرند.صدای برخورد تگرگ با درحیاط وتانکر آب هیاهویی بر پا می کند.پدر از خواب بیدار می شود.در را باز می کند.نگاهی یه آسمان بعد به زمین می اندازد،زیر لب حرف هایی می زندکه من نمی فهمم ولی مثل اینکه از کسی تشکّر می کند؟دوباره باران باریدن گرفت....
88/21/2
اهواز





