داستانک

       نوروز برتمام دوستان مبارک باد

سالی خوش وتوام با بهروزی پیش رویتان

                       ایام به کام

-------------------------------------------------    


                 «ب» مثل بی صدا

 

     نگاهی به چهره ی او انداخت،انگارخیلی وقت بودکه اورا ندیده بود.بیشتر دقت کرد.آرام زیر لب زمزمه کرد خدای من چقدر پدرپیرشده،موهایش سفید شده؟؟چطور تا به حال دقت نکردم.چقدر آرام چقدر بی صدا.

  پدرحرف می زد ولی او حواسش نبود به حیاط رفت،سبک که شد به رو شویی رفت تا آبی به صورتش بزند،در آینه که نگاه کرد ماتش برد خدای من چقدر...

 

                        ایوب بهرام-اهواز-17/1/88 

_____________________________________________________

برای دانلود ماهنامه ی ادبی چوک شماره ی فروردین 92اینجاکلیک کنید

                                              

پیام تشکر

با تشکرازدوستانی که در این همدلی-قدردانی ازجناب قاسمی- شرکت نمودندوثابت کردندکه هیچ کارنیکی پوشیده نیست وهمیشه چشمهایی هست که می بیند.تا همیشه دلمان پی خوبی باشد.

دوستان ماندگار باشید                                                          


                                                                                                    ایوب بهرام

عبدالرضاقاسمی

هدفم : ایجاد همدلی از راه مهربانی ؛ بدون توجه به هیچ محدوده جغرافیایی .....

مهربانی را دوست دارم . برای مهربانی هیچ حد و مرز جغرافیایی ، قومی و قبیله ای نمی شناسم .
زادگاهم خرم آباد و محل سکونتم تهران لیسانس حسابداری و مدیر مالی و اداری شرکت های هلدینگ صنعت نفت
هدفم اطلاع رسانی و کسب تجربه . همچنین گفتمان و دوستی با هم پیشه ها و هم ریشه ها است .عشقم سرزمینم لرستان و مردم آن . و تنفر از دوروییوبلاگ نویسی را از سال 85 شروع کرده ام.خوش باشید
در جایی خواندم :
گاه یک لبخند آن قدر عمیق می شود که گریه می کنم؛
گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی ست که با آن زندگی می کنم؛
گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کنند
و گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم.
من این دوستان و این روزها را با دنیایی هم عوض نمی کنم.

گاهی برای بیان احساسات؛ قلم هم به گل می نشیند و هیچ واژه ای بر سر زبانت جاری نمی شود. زندگی در تنهایی چه بی معناست و چه معنایی بالاتر از محبت و دوستی و عشق برای زندگی متصور است.

انگار دیروز بود که چون غریبه ای در وبلاگ (( چو ایران نباشد تن من مباد )) قدم نهادم و امروز به داشتن ده ها دوست مجازی ؛ بسیار مفتخرم .
چه بگویم که زبانم قاصر است ...

از همه خانواده مجازی ام و بخصوص ایوب بهرام عزیز متشکرم که به زیبایی رسم دوستی را به من آموخت و این بدعت دل انگیز را بنا نهاد؛ تا به یاد هم باشیم و به هم مهربانی کنیم .

الطاف شما وظیفه من را سنگین تر نمود و من را مصمم تر کرد که با خود زمزمه کنم (( چو ایران نباشد تن من مباد ))  




                                   

ایمیل:
rezaghiran47@yahoo.com

وبلاگ:

http://abdy2007.blogfa.com/

                                            عبدالرضا قاسمی

سلام خدمت دوستان همداستان

در این دنیا همه جوره آدم پیدامی شه.یکی به فکر خودشه،یکی به فکر جیبشه،خیلی هنرکنیم به فکر خونواده.یعنی درست تا پشت درخونه میایم ولی کمتر کسی جلوتر میاد.چه می دونم شرایط اجتماعیه،تجربه های جامعست.که کسی دیگه اطمینان خوبی کردن به سبک وسیاق قدیم رو نداره وشایدمنافع؟؟؟؟

آره شاید منافعمون ایجاب نمی کنه که بتونیم مثل قدیمیامون خوب باشیم.بی شیله پیله باشیم.این منافع بد کوفتیه.هرکس بگه من به فکرمنافع نیستم از اون حرفاست...


به علت طولانی شدن پست پیام های مهر آمیز دوستان در ادامه مطلب قرار گرفته.بیشتر پیام ها به صورت پست ثابت قرار گرفته.

بازهم ازحضور دوستان مهربان سپاس گزارم.

ادامه نوشته

یاداشتی بر زمانه


ايوب بهرام در نقد «زمانه»؛
شروعی طوفانی، پايانی سردتر از آب يخ!
فرهنگي و هنري  10:25:55 1391/12/09

   
9112-7580-5 كد خبر


ايوب بهرام معتقد است: هر نوشته موفقی چه طنز و غیرطنز قاعد‌تا باید سه شرط اساسی را رعایت کرده باشد تا یک اثر سالم وکامل از نظر ادبی و هنری باشد.

اين نويسنده و منتقد در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ـ منطقه خوزستان ـ در ادامه توضيح داد: اول یک شروع خوب و معقول تا خواننده یا بیننده را جذب کند. دوم کشش و متن منطقی و جذاب و دارای انسجام که مخاطب در تحلیل داستان به یک جمع‌بندی برسد. یعنی یک محتوای درست و قابل پذیرش در مقابل تحلیل. سوم پایان‌بندی.

وي تاكيد كرد: هیچ کدام از این شرایط از نظر ارزش بر دیگری ارجح نیست و هر کدام جایگاه خود را در نوشته دارا است. بنابراین هر داستان یا فیلمنامه اگر یکی از این شرایط را فاقد باشد یک متن یا نوشته ناقص و عقیم است.

بهرام خاطرنشان كرد: وقتی یک سریال یا فیلمی به مرحله پخش یا اکران عمومی رسیده باشد بايد حتما حداقل شرایط اولیه (همان سه شرط گفته شده) را داشته با‌شد. اما متاسفانه دیده می‌شود که سریال‌های سیما با شروعی خوب و قابل تامل به یک پایان گم و گیج منتهی می‌شود و گاهی حتی فاکتورهای اولیه نیز از قبیل قهرمان فیلم و کاراکترهای محوری یا پیام و پایان‌بندی زیر سوال می‌رود.

اين منتقد خاطرنشان كرد: چند وقتی است که باب شده که سریال‌های پخش شده در صدا و سیما به چنین آفتی دچار شده‌اند. بدین منوال که با یک شروع توفانی و جذاب و ادامه‌ای جنجالی ناگهان با یک پایان سردتر از آب یخ به پایان می‌رسند که در این میان سريال «زمانه» جایگاه خاص خود را دارد.

او افزود: سریال «زمانه» به کارگردانی جناب حسن فتحی که ششمین کار ایشان می‌باشد به تهیه‌کنندگی اسماعیل عفیفه که از شبکه سه پخش می‌شد با بازی حمید گودرزی، حسین محجوب، مهرانه مهین‌ترابی، پری‌ناز ایزدیار، هومن برق‌نورد و... با این که با اقبال عمومی در ابتدا و جریان پخش روبه‌رو شداما در پایان می‌بینیم که بیننده با یک سردرگمی مواجه می‌شود و این سوال پیش می‌آید آخر به کجا ختم شد؟ که البته مشکل به اینجا ختم نمی‌شود.

بهرام بيان كرد: در این سریال ما با قهرمان شروع می‌کنیم و به ضد‌قهرمان می‌رسیم! من بیننده نمی‌دانم شخصیت مثبت چه کسی است؟ آیا غرض فقط ازدواج‌های زنجیره‌ای و اشک و لبخند است؟ که همین هم در این مجموعه زیر سوال رفته است. بهزاد (حمیدگودرزی) که همیشه در تمام سریال‌ها نقش مثبت داشته و بیننده ما عادت کرده او را خوب ببیند در پایان و جریان سریال چه سرنوشتی دارد؟ یعنی همسر لباس است که به همین راحتی با دو نم اشک توجیهی در تعویض آن باشد و بدتر از آن ارغوان!

وي عنوان كرد: نویسنده ما که یک انسان فرشته صفت را دکتر خلق می‌کند. خلق آن چه گلی به سر داستان می‌زند غیر از پولدار کردن ارغوان و انتقام گرفتن بدتر از بهزاد؟ فرق بهزاد و ارغوان در چیست؟ از آن طرف در پایان ارغوان با یک کلاه‌بردار ازدواج می‌کند و بهزاد هم با کمی گریه سر و ته قضیه را هم می‌آورد. نتیجه داستان چه شد؟ يعنی می‌شود هر کاری کرد و در پایان هم با کمال آرامش به آرزوی خود رسید!؟ ما باید با ارايه یك اثر سالم و درست ذائقه مردم را به سمت و سوی درست هدایت کنیم وگرنه با ساختارشکنی غلط جایی برای جبران مافات نمی‌ماند.

اين نويسنده در عين حال گفت: البته این سریال به زوایای مختلف جامعه می‌پردازد از قبیل اعتیاد، فقر، گروه‌های موسیقی زیرزمینی پاپ که در حاشیه قرار گرفته‌اند و دردی از مجموعه دوا نمی‌کنند.

بهرام اظهار كرد: به امید روزی که کمی به قلم خود احترام بگذاریم و بیننده را کمی وادار به تفکر کنیم واز کنار او گذرا و سرسری عبور نکنیم. مخاطب امروز هوشمندتر از گذشته کار را دنبال می‌کند. اگر به سینما نگاه کنیم و صندلی‌های خالی را مشاهده کنیم خیلی چیز‌ها دستگیرمان می‌شود. بیننده امروز یک اثر فاخر را دنبال می‌کند، می‌بیند و در حافظه خود ثبت می‌کند. نمونه‌ها کم نیستند اما آثاری این چنین فقط   چند صباحی در پس‌زمینه ذهن‌ها می‌ماند و پس از مدتی به جز آهنگ تیتراژ چیزی از آن در خاطره گوشی‌ها نمی‌ماند!

____________________________________________________________________________

اصل مطلب رادر این لینک ها بخوانبد

ایسناخوزستان

آرتنا



داستان واره

                                         وحالا من

   یک شب وقتی تمام مردم شهر خواب بودند،وقتی هوای سرد زمستان به پنجره های گرم

خانه های  بالای شهر می خورد ونا امیدبرمی گشت.

  

یک شب وقتی گونه های مادرم قطره های اشکی را که از پلک های او می ترا وید لمس می کرد،ناگهان زمین لرزید،دیوار لرزید،سقف لرزید نه... سقف فروریخت.وقتی یادم می آیدبه چیزی شبیه بود؟ خوب که فکر می کنم مانند اشک های مادرم فرو ریخت.

   وقتی که به خود آمدم همه زیر آوار بودیم.مادرنبود انگار خودش را پنهان می کرد.

از دست من ازدست برادرهاوخواهرانم که مرتب آب ونان ولبخند می خواستند.پدربود،او پنهان نشده بود امانمی توانست بیاید چون درمیان آهن پاره های بیرحم گرفتار شده بود.دست بی رمقش به سوی ما اشاره می کرد

حتی عروسکم خودش را زیرخاک هاپنهان می کرد. شاید از بس من قصه ی مسخره ی همیشگی که برایت لباس خوب می خرم وپولدار می شویم وغذاهای خوب می خوریم وشایداز دست های زمخت من خسته شده بود. ولی او همیشه نگاه می کرد ولبخندش پاک نمی شد .شاید...شایددروغ های مرا به روی خودش نمی آورد.

    من مانده بودم ویک کوه خاک که نمی دانستم باآن چه کنم.ومن ویک دریا اشک که نمی دانستم چگونه آن را گریه کنم.

      حالا چند سال از آن ماجرامی گذردومن مانده ام وقصه هایی که نمی دانم آنها را برای چه کسی بگویم .


من مانده ام وغذاهایی که عروسکم آرزوی آنها را داشت.ومن مانده ام وعروسک های که حرف مرا نمی فهمند.

                                                                                                به یادبم-ایوب بهرام-82