داستان
نقطه، صفر
همیشه ساکت بود.ازهیکل چیزی کم نداشت،درشت وزمخت وقیافه ایی که اصلا به اول راهنمایی نمی خورد.
اصلا اهل درس نبودهمیشه بدون تکلیف سرکلاس حاضر می شد.تمام نمراتش صفربود.صفر.معلم ادبیات دیگر جان به لب شده بود.آرزو داشت یکبارولی اوراببیندوهمه چیز را به او بگویدولی ارزو به دل مانده بود!
بالاخره ازدفترخبردادندکه آقای شفقی ولی فاضل آمده ومنتظر آقای الماسی دبیر ادبیات است.آقای الماسی بلند شد
ماژیک وایت بردرا روی میز گذاشت.ماژیک بدون سر روی میز غلطی زدولبه ی میز ایستاد.
:به اینم میگن والدین .بالاخره آفتابی شد.باید همه چیزو بذارم کف دسش.اینجا مدرسس کاروانسرا که نیس.یاببرتش یابهش برسه این که نشد کار.تکلیف مارو مشخص کنه.حالا معلوم میشه مقصر کیه.
تمام اینهارا آقای الماسی زیر لب زمزمه می کرد.به دفتر که رسیدازلای درمردرا دید.مردچهره گرفته ایی
داشت دمق وساکت.خوب که نگاه کردشباهت های با فاضل داشت.باخود گفت:بی چاره فاضل!!
به طرف مرد رفت بعداز دست دادن آقای الماسی که دل پُری داشت شروع کرد به حرف زدن ومرد فقط گوش می دادالماسی درپایان گفت :جناب شفقی خلاصه گفته باشم این قبری که شما سرش گریه می کنیدچیزی توش نیس گفته
باشم این بچه بااین اوضاع مردودِجانم مردود.بعد باخودش گفت بی انصاف حتی یه کلمه هم حرف نمی زنه فقط سر تکون می ده خاک برسرت الماسی با این احضارولی کردنت!!احمدی معاون مدرسه از در وارد شدچشمش به الماسی افتادگفت به جناب الماسی بعد نگاهی از روی تفکر به به الماسی کرد وگفت مگه الماسی باسوّما هم کلاس دارید؟
:نه چرا؟
-:هیچی فکر کردم داری با آقای کاکولکی ولی جعفر کاکولکی حرف می زنید.کاری داشتید؟
:مگه نفرستادی درکلاس که ولی شفقی اومده؟!
:آخ خاک برسرت احمدی گفتم حالا یه گندی می زنی.آقاشرمنده اوونکه بازهم نیومد.شفقی رو می گم.
الماسی نگاهی به مردکردمعاون در حالی که میزرا مرتب می کرد گفت:ناشنواست کاکولکی رومیگم باید بنویسی براش.زنشم مرده خودشودوپسر ویه دختر.
احمدی که سر بلند کرد الماسی رفته بود..
ایوب بهرام
27/11/89



