یاداشتی برسریال کلاه پهلوی ایسنا- آرتنا-ایسناخوزستان-ایوب بهرام


 نویسنده و شاعر خوزستانی:

«کیف انگلیسی» سیدضیاءالدین دری پخته‌تر از «کلاه پهلوی» بود

» سرویس: فرهنگي و هنري - تلويزيون و راديو

کد خبر: 91083019660

سه‌شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۰

 

ایوب بهرام، نویسنده با مقایسه‌ی سریال‌های «کلاه پهلوی» و «کیف انگلیسی» به کارگردانی سید ضیاءالدین دری، گفت: در مجموعه تلویزیونی «کلاه پهلوی» بازی‌ها تکراری و حتی در بعضی از سکانس‌ها فقط بازیگران عوض شده‌اند و فضا همان فضای سریال «کیف انگلیسی» است، با این تفاوت که در «کیف انگلیسی» بسیار پخته‌تر و باحوصله‌تر کار شده است.

به گزارش خبرنگار ایسنا در خوزستان، بهرام سپس با یادآوری اینکه مجموعه تلویزیونی «کلاه پهلوی» که دومین اثر تاریخی سید ضیاء‌الدین دری به تهیه‌کنندگی محمدرضا تخت‌کشیان است، چند وقتی است که از شبکه اول صدا و سیما پخش می‌شود، افزود: در سریال «کلاه پهلوی» سعی شده که بیشتر از بازیگران و هنرمندان مطرح سینما و تلویزیون مانند امین حیایی، داوود رشیدی، داریوش فرهنگ، محمدرضا شریفی‌نیا، سیروس گرجستانی و ... استفاده شود.

او خاطرنشان کرد: وقتی به فیلم «کیف انگلیسی» برمی‌گردیم که سال 78 به کارگردانی آقای دری ساخته شد، به سریالی خوش‌ساخت برمی‌خوریم که کارگردان در آن از تمام عوامل به خوبی استفاده کرده است. از موسیقی عنوان‌بندی ابتدای فیلم گرفته تا دیالوگ‌های بازیگران همه و همه خوب هستند و به تَن سریال نشسته‌اند.

بهرام بیان کرد: شاید یکی از مشکلات و شاید نقاط ضعف سینمای ما این است که وقتی در یک فیلم سینمایی یا مجموعه‌ی تلویزیونی موفقیتی حاصل و با اقبال عمومی روبه‌رو می‌شود، ما دیگر از آن روند خارج نمی‌شویم و این امر بر ما مشتبه می‌شود که اگر دوباره همان کار انجام شود همان موفقیت حاصل می‌شود که این خاص جناب دری نیست؛ چرا که برای مجموعه امام علی (ع) ساخته جناب میرباقری نیز چنین جریانی دیده می‌شود.

این نویسنده ادامه داد: وقتی مردم در رسانه‌ی ملی یا سینما اثری فاخر از یک کارگردان را می‌بینند، انتظارات آنها بالا می‌رود، پس برای ساخت کار بعدی خود باید بسیار حساس‌تر و دست به عصاتر عمل کنند.

بهرام در عین حال گفت: هر چند تا پایان «کلاه پهلوی» هنوز زمان باقی است اما تا همین ‌جا می‌توان چنین برداشت کرد که بکارگیری بازیگران مطرح و چهره تنها شرط موفقیت یک اثر سینمایی یا تلویزیونی نیست.

__________________________________________________

اصل مطلب رادر لینک هی زیر مطالعه فرمایید

آرتنا

http://www.artna.ir/fa/23020

آیسناخوزستان:

http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=32160

http://isna.ir/fa/news/91083019660

ایسنا

خبر

شنبه 13 آبان 1391 - 22:31
اختصاصی آرتنا/
«جایی برای پناه» مجوز نشر گرفت
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
آرتنا:کتاب «جایی برای پناه» دومین اثر «ایوب بهرام» بعداز پنج ماه مجوز نشر گرفت.   
 

به گزارش خبرگزاری هنر«آرتنا»، این کتاب شامل داوزده داستان کوتاه است که توسط انتشارات «معتبر»  راهی بازار نشر می شود.
گفتنی است «ایوب بهرام» برخلاف کتاب «شور وشیرین» که بیشتر به زندگی وآداب ورسوم مردم روستاهای خوزستان پرداخته است در مجموعه «جایی برای پناه» بیشتر به کلان شهر اهواز پرداخته است.
کتاب «جایی برای پناه» با  تعداد صفحات 70 صفحه در قطع رقعی با شمارگان 1000 جلد با قیمت 3500 تومان تا چندی دیگر وارد بازار کتاب می شود.
 لازم به ذکر است، سال گذشته نیزکتاب شور وشیرین توسط همین ناشر(انشارات معتبر-اهواز) باهزینه شخصی به چاپ رسید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این خبر علاوه برآرتنادرخبرگزاری ایسنا نیز درج شد

اصل خبر را در لینک های زیر بخوانید:

آرتنا:http://www.artna.ir/fa/22478

ایسنا:http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=31503

داستان کوتاه


                             

                                          تهران


در میان جنجال بچه هاراه می رفت گاهی می ایستاد وبا حرارت حرف می زد.

_چطوری احمدتهرانی

: بچه های تهران چطورن

_ بچه های تهران بهترن یا اهواز؟!

: مردی از کنار جمعیت گذشت وباخنده گفت:چطوری بچه تهرونی

مردی با موهای جوگندمی صاف که روی صورتش ریخته بود،در حالی که بلند بلندحرف می زدسعی می کرد جواب همه رابدهد.شرجی امانش را بریده بود اماادامه می داد.

...بچه های تهران بهترن.وقتی بهشون سلام می کنی جواب آدم رومی دن،امااینجاآدماش نمیشه باهاشون حرف بزنی!تواصلاٌتاحالاتهران رفتی؟!بچه هاش همه توخیابوناش فوتبال بازی می کنن.هواش خنک،باد می زنه زیرموهاشون.

یکی ازبچه هاباخنده پرسید:احمد تهرانی اینجا چی؟

_اینجانمیشه به کسی سلام کنی؟!اینجا کسی جواب سلامتونمیده حتی بچه هاش!اگه دوبار به یکی سلام کردی مسخرت می کنن!مادرم می گه سلام سلامتی میاره اما اینا وقتی سلام کنی بهت می خندن.هی عموتوکه ریشت سفیده توچرامی خندی؟!سلام خنده داره؟ها خنده داره؟؟

وبادست موهاراازجلوی چشمانش ردکردوباپشت آرنج عرقش را پاک کرد.

اینجا اگه تو خیابون به کسی سلام کنی با آهن پاره میان ...برات.می زننت.می کشن آدمو.

یکی گفت:مگه به کسی سلام کردی زدنت؟؟

سریع جواب داد:

په چی همی دیروزبه یه زنه چادری گفتم خانوم سلام.گفت سلام.دوباره برگشت گفتم سلام جوابم ندادیه دفه چن نفرریختن سرم عمو عین خودت بزرگ بودن ریششون سفید بود.اما توتهران که ایطورنیس به هرکس که دلت می خوادسلام کن.وباریتم خاصی شروع کرد به خواندن :

"سلام من به بچه های تهران" "سلام من به مردمای تهران"

همه می خندیدن انگاربیشتربچه حرف هایش راحفظ بودندوهمه راازقبل می دانستند.یک دفعه یک پوست خربزه به سراوخورد.مرد انگار ازخواب بیدارشده باشدگفت:

کی بود؟کی بود؟چرا می زنی

یکی گفت:احمدتهرانی اینکه زدت بچه تهران بود!!

همه زدند زیرخنده!!!

مرد که از نفس افتاده بودگفت:

غلط کردی،تو تهران آدمونمی زنن...فکرکردی مث تونن...اونجا همه به آدم سلام می کنن...حتی...حتی بچه هاش سلام می کنن.همشون فوتبال بازی می کنن.

یکی ازبچه ها که توپی دردست داشت گفت:خومنم بچه تهرانم،نگافوتبالم بازی می کنم.

: کی کی تو بچه تهرانی؟برو جان آقات...شما همتون تو فکرزدن آدمید.

بعد با حالت خاصی ادای اورا در اورد:

من بچه تهرانم...

بعد دوباره شروع کرد به خوندن:

"سلام من به بچه های تهران"سلام من به مردمای تهران"

همه یکریز می خندیدند

یکی داد زد احمد خوبیا به من سلام کن چیکارت دارم.

:کی به تو سلام کنم...تو همی حالاش داری می خندی بدبخت...اونجا که ایطور نیس،کسی به آدم نمی خنده.یکی از فامیلامون رفته بود تهران می گفت صوباهمه مردم میان توخیابون

بچه هامیان توخیا بون فوتبال بازی می کنن مادراشون نیگاشون می کنن.تواصلاٌ می دونستی اونجاکسی باکسی کاری نداره.می گن مردمش تاصوب بیدارن.تو اصلاٌ می تونی تا صوب بیدار وایسی...نه می تونی بدبخت...

یکی از تو جمعیت داد زد خومنم شبا تا صوب بیدارم پس حتماٌ منم بچه تهرانم؟

:کی تو بچه تهرانی برو جان آقات تو همی الآنشم خوابی...فقط اونجا ایطوره...

تو تهران هواش خوبه مث اینجا شرجی نیس ...آدماش خوبن کسی با آدم کاری نداره...به هرکس دلت می خواد سلام کن کسی مسخرت نمی کنه

 بعد دستی درموهای خیس از شرجی اش کشید وگفت:

همتون خواب تهرانو ببینید.اصلا شما رو تو تهران را نمی دن.ممد دادشم بهم قول دادمی برتم تهران.وقتی رفتم با موبایل ممدازمردمش عکس می گیرم از بچه هاش از مادرا که ایستادن فوتبال بچه هاشونو نگاه می کنن عکس می گیرم حتی از درو دیوارش عکس می گیرم میارم براتون...نشون همتون می دم....

یک از بین جمعیت گفت:

احمد داداشت داره میاد...

یکی گفت شاید داره میادببردش تهران

مرد که دستپاچه شده بود به راه افتادجمعیت به دنبال او کنده شد...

یاداشت-آرتنا

شنبه 29 مهر 1391 - 09:49
اختصاصی آرتنا/
من؛ وارث متل ها
نوشته: ایوب بهرام
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
آرتنا: هنوز یادم هست وقتی سهراب کشته می شد پدربزرگ گریه می کرد انگار که وارث درد سهراب بود.   
 

نوشته: ایوب بهرام / خبرگزاری هنر «آرتنا»

وقتی به گذشته برمی گردم وخاطرات گذشته رو مرور می کنم می بینم یه چیز هایی اون زمان بود که الان نیست. مثل قصه ها و متل های بزرگتر اگه بچه ها گوش به زنگ بودن کی وقتش میشه بشیننو با جون دل گوش کنن. حالا این قصه ها یا از دل شاهنامه بیرون میومد یا همون قصه های ادبیات شفاهی ماهاست که کم هم نیست گفته می شد.
بچه ها دور تا دور مادر بزرگ می نشستن وعزیزترین بچه ها کسی بود که مادربزرگ قصه گو نزدیک تر بود. مادربزرگ هم همون نقال بی نام و نشونی بود که بار ادبیات داستانی من وما رو به دوش می کشید.
یادمه پدربزرگ وقتی سهراب کشته می شد گریه می کرد انگار یه جورایی هم درد رستم می شد و خودش رو وارث درد سهراب می دونست. و بچه ها گوش می دادن  که آخر کار آدم بده چه می شه. قهرمان داستان پدر بزرگ و مادربزرگ عین خود اونا صاف و صمیمی بود به دل می نشست.
خوب که دقت می کنم می بینم اونا بین خودشون تقسیم کار کرده بودن. قصه های حماسی مال پدربزرگ وقصه های خانوادگی و بزمی مال مادر بزرگ. یه قرارداد نانوشته.
حالا به خودمون برمی گردم خیلی زمان ازاون روزا گذشته. به اطراف نگاه می کنم، دنبال بچه ها می گردم می بینم یکی داره با کامپیوتر ببخشید رایانه بازی می کنه یکی دیگه با گوشی.
قهرمان های بچه های من کیا هستن؟ مرد عنکبوتی، بت من یا بن تن. این وسط سهم اسفندیار و سهراب چی میشه؟ دخترمن گردآفرید رو میشناسه؟ چرا سیندرلا جای ماه پیشونی رو گرفت. خوب که نگاه می کنم کم کاری ازمن بود. من با این همه هجوم اطلاعاتی هنوز گریه ی رستم یادمه، هنوزوصیت های اسفندیار به رستم تو ذهنمه و هرکول نتونسته جاشو بگیره. چون یه پدر و یه مادربزرگ داشتم که ناف من رو به اونا گره زده بود. اما من چه کردم؟ حتی بچه های من یه غزل از حافظ رو حفظ نیستن ببخشید بلد نیستن! نسل بعد ازمن چی میشه!
یادم میاد که این روزا روز بزرگداشت حافظ هست. اما شرمنده ی حافظ میشم چون خیلی وقته ازش بی خبرم.
این روزا فال حافظ رو پایین وبلاگا میشه پیدا کرد که آرزوی یه کلیک داره و کتابش تو گنجه داره خاک می خوره. این روزا فال قهوه با کلاس تره!؟
به دیوار نگاه می کنم عکس پدربزرگ رو که می بینم ناخوداگاه خجالت می کشم...
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز     
باشد که بازبینیم دیدار آشنارا

---------------------------------------------------------------------------------------

اصل مطلب را در این لینک بخوانید:

http://www.artna.ir/fa/22079