مفتون امینی در گفت‌وگو با فرهیختگان:

م. به‌آذین نگذاشت برای صمد شعر بخوانم


نوستالژی شاعران دهه‌های چهل و پنجاه و ساختاری که بر بستر روایت فضای اجتماعی آن دوران شکل گرفته بود و شعر معاصر در حالتی تیپولوژیک به کلاژی از حماسه و اعتراض تبدیل شده بود، همچنان کلماتی است که بر لبان تاریخ معاصر فرهنگ و ادبیات ما زمزمه می‌شود. شب‌های شعر «خوشه» و شب‌های شعر «گوته» که هر دو جریان توسط نیروی امنیتی رژیم پهلوی دچار توقف شد، از مهم‌ترین رخدادهای اجرایی شعر معاصر ما در دهه پنجاه بود که اولی را احمد شاملو ایجاد کرد و مدیریت جریان دوم بر عهده «م. به‌آذین» قرار داشت. شب‌های گوته که هر شاعری در آن شعر خواند، تبدیل به یک جریان تثبیت شده در تن‌پوش شعر معاصر ما شد و از موفق‌ترین نشست‌های ادبی است که یدالله مفتون‌امینی در آن شعرخوانی کرده است. با مفتون امینی درباره جریان حضور ساواک در شب‌های گوته و پرخاش به هوشنگ ابتهاج و مرگ نابهنگام صمد بهرنگی به گپ و گفت نشستیم.

‌شما یکی از مدعوین شب‌های شعر گوته بودید که از مهم‌ترین رخدادهای ادبی ما پس از «خوشه» بود و تقریبا تمام کسانی که در این شب‌ها دعوت شدند و شعر خواندند، در ادبیات معاصر ما تثبیت شدند. چه کسی با شما تماس گرفت و به این مراسم دعوت‌تان کرد؟
غلامحسین ساعدی به من تلفن و مرا به شعرخوانی در شب‌های گوته دعوت کرد. او به همراه دو نفر دیگر که فکر می‌کنم یکی از آنها «احمد شاملو» بود معرف من به انستیتو گوته بود. در سال 1357 به شعرخوانی در شب‌های گوته دعوت شدم.
‌آن شبی که در گوته شعر خواندید جمعیت زیادی آمده بود؟ نوع استقبال مردم چطور بود؟
آن شب شلوغ نشد اما در شب بعد اوضاع کمی بحرانی شد و در آن شب هم که قرار بود شعر بخوانم، اجازه ندادند غزلی را که درباره صمد بهرنگی نوشته بودم، بخوانم.
‌اینکه می‌گویند «ساواک» این شب‌ها را متشنج کرد و با دخالت سیاسی غائله شب‌های گوته بسته شد تا چه حد قابل تامل است؟
ساواک جامعه فرهنگی و نویسندگان را در همان سال‌ها به شدت تحریک می‌کرد و سعی بر آن داشت که جو رعب و وحشت ایجاد کند اما من ندیدم حضور مستقیم در این شب‌ها داشته باشد ولی قضیه ترساندن را توسط ساواک رژیم پهلوی تایید می‌کنم. یکی از شب‌ها هوشنگ ابتهاج آمده بود شعر بخواند که شدیدا اذیتش کردند. او شب بعد از من به شعرخوانی دعوت شده بود و مطلع شعرش این طور بود: بنشینیم و بیندیشیم... که شلوغ کرده بودند و اجازه خوانش به او ندادند و او را ناراحت کردند. اخوان ثالث هم بعد از ابتهاج یک شعر خواند که از ماجرا پرت بود و آدم‌های شارژ شده توسط ساواک اصلا به او پرخاش نکردند و این قضیه باعث شد هواداران ابتهاج هم معترض شوند که اگر فقط شعر خواندن دلیل اصلی هیاهو است چرا به اخوان پرخاش نشد. همین مساله باعث شد از این قضیه دل آزرده شوم و شب‌های بعد به آن نشست‌ها نروم. ساواک شایعه‌پراکنی می‌کرد و از دور باعث آزار جامعه هنری بود.
‌شما دوست نزدیک صمد بهرنگی بودید. این قضیه کشتن صمد بهرنگی توسط ساواک در رودخانه ارس چگونه اتفاق افتاد؟
اصلا صمد را ساواک نکشت و این داستان جعلی است. صمد را من به خوبی می‌شناختم، او از خطر استقبال کرده بود و خیلی از نوابغ در تاریخ معروف به استقبال از خطر کردن بودند. علت آن را هم که چرا صمد استقبال از خطر کرده بود من می‌دانم. سال 1347 بود و سال 1968 میلادی. در اروپا دو واقعه ناجور رخ داد که یکی شورش جوانان پاریس بود که نتیجه نداد و دیگری ماجرای پراگ بود و این دو جریان صمد بهرنگی را به شدت متاثر کرده بود و می‌گفت مثل اینکه کار به جایی نمی‌خواهد برسد! حدس می‌زد که نهضت چپ در دنیا به جایی نمی‌رسد و بعد به من گفت: «ما چه کار می‌کنیم؟ آمده‌ایم و در شهر کار می‌کنیم!» تقریبا کمی قبل از این قضیه دوست خیلی نزدیکش به نام «بهروز دهقانی» رفت آمریکا که بعدها فهمیدم این جریان سیاسی بوده است. او که به آمریکا رفته بود گویا کسی تحویلش نگرفته بود و بعد از آن به اسپانیا رفته و کلی اذیت شده بود و به‌خاطر نبودن او بود که صمد شدیدا احساس خلا کرده بود و دچار مشکلات روحی شده بود و آقای فلاحتی که می‌گویند ساواکی بوده و با صمد کنار رودخانه حضور داشته، اصلا ساواکی نبود و جزو سازمان ارتش بود و فقط برای اسب‌های «ساخلو» آنجا می‌رفت و صمد استقبال از خطر کرده بود.
‌یعنی مرگ صمد بهرنگی با برنامه‌ریزی ساواک اتفاق نیفتاده بود؟
نه، ساواک در این جریان دست نداشت.
‌فیلترینگ شعرهای شب‌های گوته توسط چه کسی صورت می‌گرفت؟
به‌آذین که مدیر شب‌های گوته بود شعرهای ما را کنترل می‌کرد. او همان کسی بود که اجازه نداد شعرم را برای صمد بهرنگی در گوته بخوانم.
‌شما ازجمله شاعرانی هستید که صاحب سنت شعرید و بیشتر به همان سنت شعری که شما را می‌شناسند شهره هستید یعنی شعر «گویه» اما نکته مورد نظر من در سوال پایانی این وجه از زبان شماست که درواقع فارسی که زبان شعرتان هم محسوب می‌شود، زبان دوم شماست. اینکه شما توانسته‌اید خلا ذاتی زبان مادری‌تان را با زبان فارسی پر کنید و به سطرهای گویه برسید بسیار جالب است. در این باره خودتان صحبت کنید.
به عقیده من شاعر دوزبانه شاعر مادرزاد هم هست و این خودش نوعی ترجمه از ذهنیت به ضمیر به حساب می‌آید. این است که شاعران دوزبانه شعرشان وسیع‌تر است. شما از مولوی شروع کنید تا برسید به محمدحسین شهریار و عمران صلاحی. شعر گفتن برای شاعران دوزبانه به خاطر تسلط به تمام زوایای زبان راحت‌تر است، شاعران تک‌الگویه و یک ژانرنویس محدود هستند.
‌امیدوارم ناراحت نشوید که بپرسم شما که ترک‌زبان هستید و فارسی می‌نویسید، در وجه تفکر ترکی فکر می‌کنید یا فارسی؟
خیر چرا ناراحت شوم. شما وقتی خواب می‌بینید خواب‌تان را فارسی می‌بینید یا ترکی؟ شعر گفتن هم درست مثل خواب است و حرف شمس‌لنگرودی خیلی جالب است که می‌گوید: «شعر مثل حرف زدن در خواب است و کسی که در خواب حرف می‌زند اول دیگران را بیدار می‌کند و بعد خودش بیدار می‌شود.» استراتژی من در شعر امروز دفاع از شمس‌لنگرودی است. او شاعری جهانی است و زاویه دیدش هم فوق‌العاده جهانی است. یادم هست شمس که علیه رژیم پهلوی موضع داشت، قبل از انقلاب می‌رود به انگلستان و می‌گوید: من شاه ندارم و او را یک راست می‌برند به حبس که تو بیخود می‌کنی شاه نداری! و این مساله را تا به امروز به هیچ‌کس هم نگفته و آن پاسبان انگلیسی هم که شمس را بازداشت می‌کند، یک پاسبان پیر متعصب بود.