فهم فروغ

 
سیدعلی صالحی*
 

بیش از 15سال بود که می‌ترسیدم«فروغ» را بخوانم. شاید عادتی ویژه باشد که سعی می‌کنم همه نیکی‌های یک انسان را در جان و ذهن خود نگه دارم. در واقع می‌ترسم با تاباندن روشنایی مطلق بر یک وجود خاص، ضعف‌های او را ( که حتما طبیعی‌است) نیز ببینم. دیدن گاهی به باور بدل می‌شود و از این درد دشوار آزاردهنده‌ یکی رویت بعضی رویاهای کلامی فروغ گرامی است. اما بعد از این مدت مدید... چشم‌هایم را بستم و رفتم سراغ همان دو دفتر واپسین او: چه فهمی.... چه فهم خالصی، صدق محض است این زبان،‌ظرافت محض است این ذهن «غریزه» زاد عجیب! این دختر به همان 30سالگی کاری کرد درکلام، که هنوز هم حیرت‌آور است. سال‌ها بود که از خواندن فروغ می‌گریختم، مبادا به دلیل ضعف‌ها از دل و جان و چشم و حضورم بیفتد...! با نصرت رحمانی هم چنین کرده‌ام، دور می‌مانم که بزرگ بمانند برایم. اگر این چاره برخطاست، باشد. من تا مدت‌ها به عیادت علی اشرف‌‌درویشیان،خالق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داستان جهانی«درشتی» نرفتم، زیرا نمی‌خواستم آن تصویر بی‌خلل که از او داشتم، ویران شود. درباب بلوغ کلام فروغ نیز همین وسواس واژه‌سنج رنجم می‌داد. نکند فروغ در جهان درونی من فرو بریزد. لعنت بر قصه قضاوت آدمی! اما بعد از این مدت مدید... از سر اتفاق باز صدای او را شنیدم ورفتم آن نشست چند سویه را خواندم: شاملو، فروغ، اخوان و... حرف می‌زنند از شعر. دیدم این دختر... به شدت«خاص» و فوق‌العاده «تنها»‌ست. آمدم به همین آذرماه خاکستری.... به‌‌‌‌فهم فروغ نزدیک شدم، مرورش کردم:ماه! عزیزتر شد، کم خدشه، پاک و بی‌بدیل این دختربه آن روزگار... عجب پدیده‌ای بود پربها. دیگر یقین دارم که تا زنده‌ام دوستش خواهم داشت.

----------------------------------------------

روزنامه آرمان

* شاعر و نویسنده