چوبک و دایره ناتورالیسم در گریز از آزادی
چوبک و دایره
ناتورالیسم در گریز از آزادی
نادر شهریوری (صدقی)
«... او در دایرهای چرخ میخورد که نمیدانست از کجای محیطش شروع کرده و
چند بار از جایگاه شروع گذشته. همیشه سر جای خودش و در یک نقطه درجا
میزد.»1
دایره مدار بستهای است که انتر راهی برای خروج از آنجا ندارد، دایره را میتوان شبیه به گردابی در نظر گرفت که چیزها در آن چرخ میخورند و بارها از جایگاه شروع میگذرند بیآنکه از مدار آن خارج شوند. «دایره» در داستانهای چوبک اهمیت دارد، منتها با این تفاوت که در دایره نیرویی از مرکز به اشیا، نظم و انسجام میدهد و آنها را حول خود میچرخاند در حالیکه آدمها و حیوانات داستانهای چوبک را نیرویی به نام عادت حول مرکز میچرخاند.
مخمل انتر افیونزده یک روز درمییابد لوطیاش مرده و او آزاد است او که «... از دست لوطیاش دل پری داشت، زیرا هیچ کاری نبود که او بیتهدید آن را از مخمل بخواهد»2 در ابتدا از آزادیاش ذوق میکند و به اینطرف و آنطرف میرود تا آزادیاش را تجربه کند اما بعد از مدتی از آزادبودنش خسته میشود و حتی میترسد و در دل هوای لوطیاش را میکند، گو اینکه لوطیاش مرده، اما او که بیآقا بالاسر نمیتوانست باشد حتی جسد لوطیاش او را آرام کرده و جهانش را تکمیل میکند «... باز هم از همان راهی که آمده بود. از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستوجوی آزادی از آن او شده بود برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود و او را شناخته بود میگشایند. حس کرده بود که بودنش بیلوطیاش کامل نیست، با رضایت و خواستن پرشوقی رفت به سوی کهنهترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود میکشانید.»3
نیچه در تبارشناسی اخلاق درد را قویترین دستیار حافظه میداند. به نظر او آدمی برای آنکه مطیع شود باید با خشونت ترسانده شود، منتها این خشونت نهتنها از باب درد ناشی از آن بلکه همچنین برای ایجاد «حافظه» به منظور یادآوری و تکرار آن در ذهن است. به این ترتیب حافظه ماحصل قسمتی از روابط مبتنی بر قدرت میشود که براساس آن مناسبات بیرونی، کاملا درونی میشود. به نظر نیچه تاسیس حافظه اصل اساسی دیرینهترین اصل روانشناسی روی زمین است. در اینجا روانشناسی به عنوان تکرار یک خاطره دهشتناک توام با درد، خود را در ذهن قربانی تولید و بازتولید میکند.
رابطه لوطی با انترش رابطهای از این نوع است، لوطی حافظهای در انترش حک میکند که اوضاع حتی پس از مرگش، کماکان و بر حسب عادت در همان مدار دایرهای چرخ میخورد که گریز از آن ممکن نیست «نگاه لوطیاش پشتش را میلرزاند، از او بیش از همه کس میترسید، زندگیاش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود.»4
ناتورالیسم معیارهای خود را از تجربهگرایی علوم طبیعی میگیرد و تمامی مبانی خود را بر اصل علی بنا میگذارد، در ناتورالیسم خروج از مدار و تحقق آزادی پیشبینی نمیشود. در ناتورالیسم چوبک نیز اوضاع به همین منوال است. جهان چوبک، جهان مونیستی است که هیچ تناقض یا نقطه انفکاکی میان آنچه اصطلاحا عین و ذهن مینامند وجود ندارد. «راز جهان در آن چیزی است که آشکار است نه آن چیزی که به چشم نمیآید» در ناتورالیسم چوبک در پس ظاهر تنها چیزی که وجود دارد همان ظاهری است که آشکار است نه آنچه به چشم نمیآید. به اینسان چوبک به هر دو آلیسمی از قبیل طبیعت و انسان، خودآگاه و ناخودآگاه، چیز و مازاد بر آن چیز... پایان میدهد و متعاقب آن کلیتی یکپارچه و بری از هر تنشی میسازد که در آن انسان با حیوان فرق چندانی ندارد، شاید تنها فرق این است که انسان حیوانی سخنگو است.
در انتری که لوطیاش مرد اگرچه لوطی دست بالا را دارد، اما در داستان «مردی در قفس» قضیه برعکس میشود. سیدحسنخان، مردی است که در قفس خود زندانی است، او آدمی وامانده و از همهجا رانده است که دل به مهر سگش «راسو» دارد و خود را به آن عادت میدهد اما این بار در «مردی در قفس» این حیوان است که در موقعیتی فرادست اعمال قدرت میکند و در نهایت هم سیدحسنخان مچاله شده و در دو قدمی سگش راسو از بین میرود «سیدحسنخان پشت در باغ، در خودش مچاله شده و بدنش خیس باران شده بود، سرش روی سینهاش افتاده بود و صورتش دیده نمیشد. جلواش در دو قدمی راسو گلآلود با قیافه کتکخورده و قابل ترحم با یک سگ دیگر بودند و از بودن یک آدمیزاد مچالهشده در دو قدمی خودشان هیچگونه شرم و خجالتی نشان نمیدادند»5
در انتری که لوطیاش مرد، انتر خود را قربانی نیرویی میبیند که او را به سمتی آبژکتی نامعین میکشاند همین نیرو سیدحسنخان را قربانی میکند این مختص این دو داستان نیست در «دریا چرا توفانی شده بود» نیز اوضاع از همین قرار است «نیرویی از جنس همان زنجیر «مخمل»، «کهزاد» را به سوی زیور در بوشهر میکشاند در حالی که کهزاد خود را در مورد وفاداری زیور میفریبد، رابطه اصغر سیوریان در بعدازظهر آخر پاییز با معلمش یا مادرش همین طرح را تعقیب میکند... در هر رابطه کشش بر اساس نیازهای ابتدایی مانند غذا و ... و در حد گستردهترش نوعی نیاز به مراقبت و پرستاری وجود دارد، این همان نیروی مرموزی است که آنها را به سوی «آبژکتی» ناخوشایند میکشاند.»6
مقصود از آبژکت چیزی از جنس غریزه است که به تناوب تکرار میشود و تمام زندگی به آن فروکاسته میشود «این آبژکت ممکن است کسی، حیوانی یا چیزی باشد، یا بخشی از کسی باشد. ممکن است واقعی یا خیالی باشد مثلا رابطه کودک با مادر، مادر آبژکت کودک است.»7 با این حال این آبژکت هرچه باشد همچون گرداب و یا همان دایرهای عمل میکند که خواست را به چیزی صرفا طبیعی و اولیه فرومیکاهد و با فراتر از خود و یا بیرون از طبیعتش ارتباط نمییابد.
آنچه در چوبک غیبت دارد همین مناسبات بیرون از خود و یا مناسبات فراطبیعی است؛ همان مناسباتی که در آن قدرت اعمال میشود. این قدرت در هیات فرد و یا نیروی بالادست حافظه را در فرودست حک میکند تا حافظه با ایفای نقش خود که همانا یادآوری درد و رنج اولیه است خود را به تکرار موقعیتش که همانا «گریز از آزادی» است، ناگزیر کند. از نظر نیچه حافظه، همچون وجدان و اخلاق نه آنکه وجود داشته باشد که بهوجود میآید یعنی ساخته میشود و ساختهشدنش نیازمند زور اولیه و تکرار است. زور اولیه را قدرت بیرونی اعمال میکند و متعاقب آن «تکرار» را ذهن بیمار فرودست بازتولید میکند. به همین دلیل هم رهایی از ناتورالیسم قدرتمندی که با طبیعت آدمی گره خورده است، نیازمند تلاشی دوجانبه است از یکسو مقابله با قدرت بیرونی و از سوی دیگر مقابله با حافظه بیماری است که از آزادی گریزان است. به بیانی سادهتر آزادی از ناتورالیسم در گرو آزادی از دو قدرت قاهر همیشگی یعنی «حاکم» و «روانکاو» امکانپذیر میشود. آیا چنین آزادیای ممکن است؟
پینوشتها:
1،2،3،4- انتری که لوطیاش مرد، صادق چوبک
5- مردی در قفس، صادق چوبک
6 و 7- بررسی روانشناختی آثار چوبک، دکتر محمد صنعتی، یاد صادق چوبک، علی دهباشی صص172،
روزنامه شرق/نسیم نیستان/دیماه
دایره مدار بستهای است که انتر راهی برای خروج از آنجا ندارد، دایره را میتوان شبیه به گردابی در نظر گرفت که چیزها در آن چرخ میخورند و بارها از جایگاه شروع میگذرند بیآنکه از مدار آن خارج شوند. «دایره» در داستانهای چوبک اهمیت دارد، منتها با این تفاوت که در دایره نیرویی از مرکز به اشیا، نظم و انسجام میدهد و آنها را حول خود میچرخاند در حالیکه آدمها و حیوانات داستانهای چوبک را نیرویی به نام عادت حول مرکز میچرخاند.
مخمل انتر افیونزده یک روز درمییابد لوطیاش مرده و او آزاد است او که «... از دست لوطیاش دل پری داشت، زیرا هیچ کاری نبود که او بیتهدید آن را از مخمل بخواهد»2 در ابتدا از آزادیاش ذوق میکند و به اینطرف و آنطرف میرود تا آزادیاش را تجربه کند اما بعد از مدتی از آزادبودنش خسته میشود و حتی میترسد و در دل هوای لوطیاش را میکند، گو اینکه لوطیاش مرده، اما او که بیآقا بالاسر نمیتوانست باشد حتی جسد لوطیاش او را آرام کرده و جهانش را تکمیل میکند «... باز هم از همان راهی که آمده بود. از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستوجوی آزادی از آن او شده بود برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود و او را شناخته بود میگشایند. حس کرده بود که بودنش بیلوطیاش کامل نیست، با رضایت و خواستن پرشوقی رفت به سوی کهنهترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود میکشانید.»3
نیچه در تبارشناسی اخلاق درد را قویترین دستیار حافظه میداند. به نظر او آدمی برای آنکه مطیع شود باید با خشونت ترسانده شود، منتها این خشونت نهتنها از باب درد ناشی از آن بلکه همچنین برای ایجاد «حافظه» به منظور یادآوری و تکرار آن در ذهن است. به این ترتیب حافظه ماحصل قسمتی از روابط مبتنی بر قدرت میشود که براساس آن مناسبات بیرونی، کاملا درونی میشود. به نظر نیچه تاسیس حافظه اصل اساسی دیرینهترین اصل روانشناسی روی زمین است. در اینجا روانشناسی به عنوان تکرار یک خاطره دهشتناک توام با درد، خود را در ذهن قربانی تولید و بازتولید میکند.
رابطه لوطی با انترش رابطهای از این نوع است، لوطی حافظهای در انترش حک میکند که اوضاع حتی پس از مرگش، کماکان و بر حسب عادت در همان مدار دایرهای چرخ میخورد که گریز از آن ممکن نیست «نگاه لوطیاش پشتش را میلرزاند، از او بیش از همه کس میترسید، زندگیاش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود.»4
ناتورالیسم معیارهای خود را از تجربهگرایی علوم طبیعی میگیرد و تمامی مبانی خود را بر اصل علی بنا میگذارد، در ناتورالیسم خروج از مدار و تحقق آزادی پیشبینی نمیشود. در ناتورالیسم چوبک نیز اوضاع به همین منوال است. جهان چوبک، جهان مونیستی است که هیچ تناقض یا نقطه انفکاکی میان آنچه اصطلاحا عین و ذهن مینامند وجود ندارد. «راز جهان در آن چیزی است که آشکار است نه آن چیزی که به چشم نمیآید» در ناتورالیسم چوبک در پس ظاهر تنها چیزی که وجود دارد همان ظاهری است که آشکار است نه آنچه به چشم نمیآید. به اینسان چوبک به هر دو آلیسمی از قبیل طبیعت و انسان، خودآگاه و ناخودآگاه، چیز و مازاد بر آن چیز... پایان میدهد و متعاقب آن کلیتی یکپارچه و بری از هر تنشی میسازد که در آن انسان با حیوان فرق چندانی ندارد، شاید تنها فرق این است که انسان حیوانی سخنگو است.
در انتری که لوطیاش مرد اگرچه لوطی دست بالا را دارد، اما در داستان «مردی در قفس» قضیه برعکس میشود. سیدحسنخان، مردی است که در قفس خود زندانی است، او آدمی وامانده و از همهجا رانده است که دل به مهر سگش «راسو» دارد و خود را به آن عادت میدهد اما این بار در «مردی در قفس» این حیوان است که در موقعیتی فرادست اعمال قدرت میکند و در نهایت هم سیدحسنخان مچاله شده و در دو قدمی سگش راسو از بین میرود «سیدحسنخان پشت در باغ، در خودش مچاله شده و بدنش خیس باران شده بود، سرش روی سینهاش افتاده بود و صورتش دیده نمیشد. جلواش در دو قدمی راسو گلآلود با قیافه کتکخورده و قابل ترحم با یک سگ دیگر بودند و از بودن یک آدمیزاد مچالهشده در دو قدمی خودشان هیچگونه شرم و خجالتی نشان نمیدادند»5
در انتری که لوطیاش مرد، انتر خود را قربانی نیرویی میبیند که او را به سمتی آبژکتی نامعین میکشاند همین نیرو سیدحسنخان را قربانی میکند این مختص این دو داستان نیست در «دریا چرا توفانی شده بود» نیز اوضاع از همین قرار است «نیرویی از جنس همان زنجیر «مخمل»، «کهزاد» را به سوی زیور در بوشهر میکشاند در حالی که کهزاد خود را در مورد وفاداری زیور میفریبد، رابطه اصغر سیوریان در بعدازظهر آخر پاییز با معلمش یا مادرش همین طرح را تعقیب میکند... در هر رابطه کشش بر اساس نیازهای ابتدایی مانند غذا و ... و در حد گستردهترش نوعی نیاز به مراقبت و پرستاری وجود دارد، این همان نیروی مرموزی است که آنها را به سوی «آبژکتی» ناخوشایند میکشاند.»6
مقصود از آبژکت چیزی از جنس غریزه است که به تناوب تکرار میشود و تمام زندگی به آن فروکاسته میشود «این آبژکت ممکن است کسی، حیوانی یا چیزی باشد، یا بخشی از کسی باشد. ممکن است واقعی یا خیالی باشد مثلا رابطه کودک با مادر، مادر آبژکت کودک است.»7 با این حال این آبژکت هرچه باشد همچون گرداب و یا همان دایرهای عمل میکند که خواست را به چیزی صرفا طبیعی و اولیه فرومیکاهد و با فراتر از خود و یا بیرون از طبیعتش ارتباط نمییابد.
آنچه در چوبک غیبت دارد همین مناسبات بیرون از خود و یا مناسبات فراطبیعی است؛ همان مناسباتی که در آن قدرت اعمال میشود. این قدرت در هیات فرد و یا نیروی بالادست حافظه را در فرودست حک میکند تا حافظه با ایفای نقش خود که همانا یادآوری درد و رنج اولیه است خود را به تکرار موقعیتش که همانا «گریز از آزادی» است، ناگزیر کند. از نظر نیچه حافظه، همچون وجدان و اخلاق نه آنکه وجود داشته باشد که بهوجود میآید یعنی ساخته میشود و ساختهشدنش نیازمند زور اولیه و تکرار است. زور اولیه را قدرت بیرونی اعمال میکند و متعاقب آن «تکرار» را ذهن بیمار فرودست بازتولید میکند. به همین دلیل هم رهایی از ناتورالیسم قدرتمندی که با طبیعت آدمی گره خورده است، نیازمند تلاشی دوجانبه است از یکسو مقابله با قدرت بیرونی و از سوی دیگر مقابله با حافظه بیماری است که از آزادی گریزان است. به بیانی سادهتر آزادی از ناتورالیسم در گرو آزادی از دو قدرت قاهر همیشگی یعنی «حاکم» و «روانکاو» امکانپذیر میشود. آیا چنین آزادیای ممکن است؟
پینوشتها:
1،2،3،4- انتری که لوطیاش مرد، صادق چوبک
5- مردی در قفس، صادق چوبک
6 و 7- بررسی روانشناختی آثار چوبک، دکتر محمد صنعتی، یاد صادق چوبک، علی دهباشی صص172،
روزنامه شرق/نسیم نیستان/دیماه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت ۵:۰ ب.ظ توسط ایوب بهرام
|



