شكار سايه، آن سوي روشني
| شكار سايه، آن سوي روشني |
|
پنج جستار در باب رمان «بيترسي» |
|
پريا رحيمي 1-
تازهترين اثر محمدرضا كاتب، با سه سال تاخير وارد بازار كتاب شده است.
«بيترسي» داستاني است موازي با «رامكننده» اثر پيشين نويسنده، تلهكننده و
تله شونده، اينبار شدهاند بينامكننده و بينام شده. نويسنده در پانوشت
صفحه11 از زبان ويراستار خيالياش فهيمه باقري (كه شايد آنيماي كاتب است)
مينويسد: «پيرمرد (زاد) براي كساني ديگر هم زندگياش را تعريف كرده بود...
هركدام از آنها به روش خودشان زندگي او را نوشته و چاپ كردهاند. وجود
چندين كتاب درباره بينامي (آن هم با اسامي و اشكال مختلف) شايد به همين
دليل باشد». بيترسي و رامكننده دو نسخه از داستان پيرمرد هستند. به نظر
ميرسد كاتب به دنبال آن تئوري است كه پيشتر در مقاله «بيترسي» شرحش داده
است، وي بيترس از نظر منتقدان و سفارشهاي زودگذر جامعه، صرفا داستان
پرداز ريشههاي اصيل انساني است، اين مقاله و دو كتاب اخيرش همه ميكوشند
تا به نگره كاتب در باب داستاننويسي جامه عمل بپوشانند.2- بيترسي در گذشته نامعلوم ميگذرد. اثر از حيث بينامي، بيمكاني و بيزماني به رمانهاي مدرن ميماند. تنها نشانيهايي چون زندگي سيفالملك خانزاده قاجار و نقاشيهاي قجري روي جلد كتاب زمان داستان را لو ميدهند. حتي خود كتاب نيز بينام است، روي جلد «بيترسي» نام گرفته و در نخستين صفحه «بيترس». اين عدم قطعيت در جاي جاي كتاب به چشم ميخورد، اساسا تكنيك داستانگويي كاتب چنين است. زماني را تصور كنيد كه براي كودكي داستان ميگويد، او سوالي ميپرسد و شما داستان را در پاسخ پيچيدهتر ميكنيد، آنقدر آسمون و ريسمون ميبافيد تا سرانجام خوابش ببرد، اين دقيقا همان تكنيكي است كه كاتب دنبال ميكند (فني كم و بيش مشابه قصهگويي شهرزاد)، براي آنكه مشتش باز نشود، تا پايان داستان تن به پيرنگي مشخص نميدهد. محمدرضا كاتب همان ابن است، پيرمرد قصهگوي حيلهگر داستان، دروغي از پس راستي و راستي از پس دروغي ميبافد و هرگز مرز راست و دروغ پيچيدهگوييهايش را درنخواهي يافت. 3- بيترسي در اصل مانيفست كاتب براي زندگي است كه اتمسفر، شخصيتها و خرده روايتهاي داستاني سوارش شدهاند. تكگوييهاي بلند داستان، درددل نويسنده است با خوانندگانش كه ناگزير به چاشني قصهگويي آميخته شده است. مثلث عشقي خورشيد و ميكاييل و زاد، زندگي سيف الملك و ميخالكوف به مرز قصه نزديك ميشوند. نويسنده بيترسي، رهنمودهاي سياسي، اجتماعي و پندآميز خود را در قالب نمادهايي چون بينام كردن، جابهجا شدن، بينام شدن، مبتلا و... بيان ميدارد. دردهاي بيترسي بيشتر از آنكه حاصل بيماريهاي جسمي باشند، ستوهي روانياند كه بشر را دربند خود ميكنند. كمي پا را فراتر ميگذارم، ما هيچ علايمي از بيماريهاي ابن و زاد و حيرت و... نميبينيم مگر دستاني از شكل افتاده كه آن را هم ميتوان به حساب سالها نوشتن در سردابهاي نمور نوشت. كيمياي بيترسي همان خو كردن با دردها و بدبختيهاست، پذيرش آنكه هر مسير نو در سرنوشت ما تنها يك زندان تازه است. كوشش خستگيناپذير و سازش با سرنوشت، كيميايي است كه ابن/كاتب سعي در تفهيمش دارد: «عجيب است، گاهي خوشبختي آدمي بيشتر شبيه بدبختياش است...» كاتب گاه نمادپردازي را كنار گذاشته و حرفش را رك ميزند: «آرزوي خيلي از بزرگان تاريخ است كه در صدر كشوري، حكمت، علم و دانش حكومت كند. «بهترين كار آن است كه بيشترين منفعت را براي بيشترين آدمها داشته باشد. اين يعني عدالت» و... تكگوييهاي پندآميز كه رمان را بيشتر شبيه آثار حكمتآموز قرن هفتم هجري كرده و عدم توصيف و شخصيتپردازي، گهگاه خواننده بازيگوش را پي جزييات از عالم كتاب جدا ميكند. تنها اندكي توضيح و توصيف ميتوانست رمان را ضمن دلچسبتر كردن، براي مخاطب گوياتر كند چون پاسخ به پرسشهايي نظير: مبتلاها چهاند؟ علائم بيماري چگونهاند؟ شاگردان باغ چه ميكنند؟ زاد در سفرهايش به چه كار مشغول است؟ و... 4-شخصيتهاي بينام شده داستان نام دارند: ابن، فتاح، زاد و...، اما نام و نشان ندارند! اهميت آنها در بودگيشان است نه در «كه» بودنشان، ابن جايگزين عربي واژه زاد است گويي ابن همان زاد است و راوي داستان كه زندگي زاد را نگاشته همان زاد/ ابن، كاتب جابهجاي كتاب از جابهجايي ميگويد، واپسين جابهجايي قرار است جابهجايي راوي با خواننده باشد. زاد با ابن، با حيرت وجانان، با خودش جنگيد و جنگ آخرش با خواننده است، كيميا بايد در كنه خواننده بنشيند. اين همان رويكردي است كه در گفتمان نشانهشناسي يا تبادل معني (در علم ارتباطات) مورد توجه قرار گرفته است: ارتباط فرآيندي دوسويه است كه افراد انديشههاي خود را بازگو ميكنند و هركس به فراخور زمينه ذهني، فرهنگي و شناختي خود پيامهاي دريافتي را رمزگشايي ميكند. در اين فراگرد بحث بر سر تكميل آگاهيهاست. من (ابن، زاد و...) با اندوخته اطلاعاتي خود ديگري را تكميل ميكنم و اين فرآيند ادامه مييابد. آنچه مهم است نه فرستنده (چه كسي بودن) بلكه پيام است. 5- بيترسي سرشار است از موتيفهاي كاتب، شكنجه، بدن، تكگوييهاي كشدار، عدم نتيجهگيري قطعي و كوهستان. داستان چنين پايان مييابد: «ميرفتند سمت جاده سنگلاخ كه به دل كوهها ميرفت. و خيلي زود ميان جادهيي كه مه و باران تارش كرده بود گم شده بودند.» به قول جورجيو آگامبن: انسان معاصر كسي است كه بتواند فراتر از روشني برود تا سايه را به دام اندازد... روزنامه اعتماد/نسیم نیستان/بهمن92 |
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۵:۰ ب.ظ توسط ایوب بهرام
|
1-
تازهترين اثر محمدرضا كاتب، با سه سال تاخير وارد بازار كتاب شده است.
«بيترسي» داستاني است موازي با «رامكننده» اثر پيشين نويسنده، تلهكننده و
تله شونده، اينبار شدهاند بينامكننده و بينام شده. نويسنده در پانوشت
صفحه11 از زبان ويراستار خيالياش فهيمه باقري (كه شايد آنيماي كاتب است)
مينويسد: «پيرمرد (زاد) براي كساني ديگر هم زندگياش را تعريف كرده بود...
هركدام از آنها به روش خودشان زندگي او را نوشته و چاپ كردهاند. وجود
چندين كتاب درباره بينامي (آن هم با اسامي و اشكال مختلف) شايد به همين
دليل باشد». بيترسي و رامكننده دو نسخه از داستان پيرمرد هستند. به نظر
ميرسد كاتب به دنبال آن تئوري است كه پيشتر در مقاله «بيترسي» شرحش داده
است، وي بيترس از نظر منتقدان و سفارشهاي زودگذر جامعه، صرفا داستان
پرداز ريشههاي اصيل انساني است، اين مقاله و دو كتاب اخيرش همه ميكوشند
تا به نگره كاتب در باب داستاننويسي جامه عمل بپوشانند.


