تجربه زیستی!؟ مجتبی گلستانی
این روزها یک اصطلاح عجیب و غریب ورد زبان گروهی از نویسندگان و منتقدان شده است: «تجربه زیستی». با جستوجو در متون ادبی و فلسفی بههیچروی با اصطلاح یا ترکیبی که از آن معنا و مفاد تجربه زیستی بیرون بیاید، مواجه نخواهیم شد. پس اصطلاح تجربه زیستی از کجا نشأت گرفته است؟ ازبطن فرهنگ افواهی ایرانیان، از اینکه جماعت نویسنده و منتقد حتی زحمت جستوجو در متون نظری را به خود نمیدهند که صحت و درستی این ترکیب را لحظهای بسنجد و سپس آن را بر زبان جاری کنند. تنها ترکیب نزدیک به اصطلاح نادرست «تجربه زیستی» که بیشتر وجوه زیستشناختی و غریزی تجربه ـ از جمله تغذیه از شیر مادر، امور جنسی و نظیر اینها ـ را به ذهن متبادر میکند، ترکیب «تجربه زیسته» است که در هرمنوتیک و اختصاصا در فلسفه ویلهلم دیلتای (۱۸۳۳ـ۱۹۱۱) کاربرد داشته است. «تجربه زیسته» ترجمهای از واژه آلمانیdas Erlebnis است که از فعل erleben بهمعنای تجربه کردن و مشاهده کردن مشتق میشود. این فعل که به گواه زبانشناسان در حوالی سال 1800 در زبان آلمانی ساخته شده و پیش از آن وجود نداشته است، با فعل leben همریشه است که زندگی کردن و زیستن معنی میدهد اما نه زیستن در معنای زیستشناختی. واژه das Erlebnis در زبان آلمانی «رویداد تجربهشده وهمچنین رویدادی که فردی به نحوی تاثیرگذار و خاص تجربه کرده باشد»، معنی میدهد ودر دانشنامه نامدار و معتبر بروکهاوس نیز در ذیل مدخل Erlebnis آمده است: «درونی شدن یک رویداد مهم و معنابخش درونی یا بیرونی؛ ویلهلم دیلتای این واژه را به عنوان مفهوم بنیادین علوم انسانی به کار برده است.» این واژه را در زبان انگلیسی میتوان به سه واژه experience (تجربه)، event (رویداد)، adventure (ماجرا) ترجمه کرد؛ با اینهمه، در متون فلسفی، بهویژه متون مربوط به دیلتای، آن را به Lived Experience ترجمه میکنند که دقیقاً معادل ترکیب «تجربه زیسته» در زبان فارسی است. دغدغه اصلی دیلتای،مرزنمایی علوم و ترسیم تفاوت میان علوم طبیعی (Naturwissenschaften) و علوم روحی (Geisteswissenschaften) است. علوم روحی اصطلاحی است که در زبانهای دیگر، علوم انسانی (Human Sciences) میخوانند. طبق دیدگاه دیلتای، تفاوت و اختلاف علوم طبیعی و علوم روحی در ابژه یا حتی شناختی نیست که حاصل میکنند بلکه مساله این است که در علوم طبیعی چندان التفاتی به تجربه درونی نمیشود. بنابراین، اگر علوم طبیعی، طبیعت را توضیح میدهند یا تبیین میکنند، در علوم روحی بیانها و جلوههای گوناگون زندگی«فهم» میشوند. در علوم روحی، فردیت انسان را لحاظ میکنند، اما در علوم طبیعی فردیت را تحت مقولاتی همچون کلیت و تعمیم قرار میدهند و به کناری مینهند. از این رو، دیلتای روششناسی علوم طبیعی را مناسب علوم روحی نمیداند، اما از دو مفهوم «اصالت تجربه» و «عینیت»که خاستگاه آنها در علوم طبیعی است، دفاع میکند و معتقد است که مشکل اساسی در معنای «تجربه»و ابهامهای نهفته در کاربرد آن به هنگام بررسی امور انسانی ریشه دارد. به باور دیلتای، نوع دیگری از تجربه وجود دارد که «تجربه زندگی» به شمار میآید و از دلِزندگی و حیات هر فرد حاصل میشود؛ دیلتای چنین تجربهای را «تجربه زیسته» نام مینهد. بر این پایه، در اندیشه دیلتای مساله مشاهدهپذیر بودن و تکرارپذیر بودن تجربه، جایش را به مفهوم «حیات بخشی دوباره» به آن تجربه میدهد. به دیگر سخن، تجربه بیرونی در علم طبیعی و تجربه درونی در علم روحی به ایجاد دو گونه روش متفاوت میانجامد. اگر در تجربه بیرونی، با حصول آگاهی، آگاهی به درون انسان وارد میشود، در تجربه درونی، آدمی با این تجربه زندگی میکند و در بطن و درون این تجربه قرار میگیرد. از این رو، نسبت ما و «تجربه زیسته» از سنخ تجربه علمی نیست؛ «تجربه زیسته» بر آگاهی آدمی تقدم دارد، زیرا وی را دربرمیگیرد. بنابراین، بهتعبیر دیلتای، «تفکر ما نمیتواند به پس پشت خود زندگی برود». برپایه آنچه گفته شد، دیلتای زندگی را بر حسب مساله «معنا» فهم میکند. اگر تجربه در علوم طبیعی ایستاست، تجربه در علوم روحی پویاست و از اساس تاریخمند است و در زمان روی میدهد. پس انسان نه از طریق درونبینی، که تنها از طریق تاریخ به شناخت خود میرسد؛ و راه علوم طبیعی و علوم روحی نیز برحسب تاریخمندی است که از هم جدا میشود. به تعبیر دیلتای، «عقل محض» را به درک تجربه زیسته راهی نیست و ما باید برای فهم معنا و مقولات زندگی به «نقد عقل تاریخی» متوسل شویم. اکنون باید پرسید که چرا برای فهم «معنا» زندگی به «تجربه زیسته» نیازمندیم؟ زیرا اصولا معنا بر اساس تجربه زندگی بنا شده است. بر این پایه، دیلتای نیز مانند اشلایرماخر معتقد است که دریافت «تجربه زیسته» دیگری در اینجا، مولف از طریق انتقال ذهنی ممکن و میسر است. این امکان از کجا نشات میگیرد؟ از مشابهتها و مشترکات تجربههای زیسته که مارا به یک «عالَم انسانی مشترک» وارد میکنند و به اساس هرگونه تفهیم و تفاهم تبدیل میشوند. به دیگر سخن، فهم نتیجه گونهای جابهجایی واقعی است که در آن، «جهان اجتماعی- تاریخی» از طریق بازسازی تجربه زیسته دیگری دریافته میشود. هنگامی که دیلتای از زندگی سخن میگوید، تجربه درونی شخص یا همان تجربه زیسته را در نظر دارد. ازاینرو، دیلتای در کنار زندگی به مفهوم بیان نیز متوسل میشود تا عینیتیافتگی روح انسان را در علم و احساس و اراده شرح دهد. بیان همان تجربه زندگی است و نه صرف تجسم احساسات شخصی. از این منظر، اثر هنری را باید بهمنزله عینیتیافتگی تجربه زیسته فهمید که صورت دیگری از بیان زندگی در علوم روحی است. بر مبنای دو اصطلاح تجربه و بیان، فهم به عملی درونی و ذهنی برای درک روح شخص دیگر تبدیل میشود؛ عملی که در متن و بطن زندگی ریشه دارد و کاملاً بر پایه اختیار و آگاهی آدمی استوار است. فراموش نکنیم که مساله دیلتای صرفا کشف نیت مولف نیست، بلکه «نحوه بیان متن» است که اصولاً امری است جدا از مولف متن. با اینهمه، از این منظر، متن به ابزاری تبدیل میگردد که مولف دقیقتر و بهتر فهم شود؛ پس اگر علم هرمنوتیک اشلایر ماخر، شهود بیواسطه نیت مولف را جستوجو میکند، دیلتای به بیان زندگی توجه دارد تا شیوه فهم تاریخی معنا را دریابد و به نوعی «عینیت نو» برسد که از تجربه زندگی و بیان آن برمیآید. فارغ از آنکه با دیدگاههای دیلتای درباره متن و مولف و معنا موافق باشیم یا نه، در کاربرد اصطلاح «تجربه زیسته» این نکته وجود دارد که این واژه بههیچروی بر وجوه زیستشناختی و غریزی تجربه دلالت ندارد و تغییر آن به «تجربه زیستی» صرفا یک خطای سهوی در گفتار نیست بلکه کاربست نادرست در بافت و زمینه نادرست به شمار میرود.
روزنامه آرمان/نسیم نیستان/بهمن92



