روز نگار(نه اهل شعارم نه ظاهر سازی)

روز سه شنبه بود که خبردار شدم دوستان قصد دارن یک روز رو بزنن به بیابون.از دود ودم اهواز دل بکنن ونفسی با هوای طبیعت تازه کنن.قراربریم بیرون شهر.کجابریم مونده بود.هرکس حرفی می زد وپیشنهادی می داد.یکی می گفت بریم شاهزاده عبدالله،یکی می گفت بریم پارک ملی راه،یکی می گفت بریم شوشتر،دزفول،خلاصه مطلب این شد که بریم

 بستان

بعضیا اِن ومِن کردن اماقرار همون شد.بستان.

شاید جای تعجّب باشه اما من همیشه تو فیلما بستان رو دیده بودم.روایت فتح،جنگ،حمله،خون،خمپاره،تانک،وخلاصه همیشه با گرما داغی عرق ونفس نفس بخار شدن ویه جاده آسفالت که پراز لانکروزوجوونای خاک خاکی که پشت جیپ نشستن ودوانگشتشون به علامت پیروزی نشون میدن.این تصویر بستان وسوسنگرد توی ذهن من بود.

حرکت کردیم همینجور که که از شهر دراندشت اهواز کنده می شدیم وپشت سرمون جاش می ذاشتیم یه ترس بچگانه توی دلم جون می گرفت.انگار واقعاداشتیم می رفتیم جبهه.کم کم  داشتیم به سوسنگرد نزدیک می شدیم.یکی از دوستان که اهل سوسنگرد بودهمراهمون بود وبرامنی که انگاراز یه شهر دیگه اومده بود راهنما شده بود وتوضیح می داد.

یه مناره مکعبی بلنداول شهربودپرسیدم این چیه گفت:

عراقیا تا اینجا اومده بودن.این هم یه یادمانه.

شاید باورتون نشه ولی یک آن زدم به خیالات که عراقیا اطراف جاده رو گرفتن زناکه چادراز سرشون افتاده بچه به بغل دارن فرار می کنن.

آره یه روزی اینطور بود.

دست چپ جاده یه تانک غنیمتی که لوله شو بریده بودن وزنگ زده بودعین یه کرکس بدیمن که به زنجیر کشیده شده بودونوکشو بریده باشن نشسته بودوماشینارو میشمرد.

رسیدیم دهلاویه همون جایی که چمران شهید شد.رفتیم داخل یه چرخیزدیم.چندتایی هم عکس گرفتیم.

به بستان رسیدیم.از خیابونای بستان که رد می شدیم بچه هافوتبال بازی می کردن.شهر سبز سبز بود .اطراف جاده هم سبز بوداصلا آدم رو یاد روایت فتح واینجور چیزا نمی انداخت.بچه ها گفتن جایی که باید بریم از بستان دوره،فاصله داره.خواستم بگم باید بریم جلوتر.از حرف خودم خندم گرفت یاد فیلم لیلی بامنست وحرفای پرویز پرستویی افتادم.خط مقدم؟!

دوستم گفت این مسیری که تو می گی جلوتر مردم پیاده می رن  تا خود عراق،می رن زیارت.گفتم منکه حرفی نزدم مخلص شما هم هستم.بریم تا هرکجا.

رسیدیم به یه پل فلزی که فقط یه ماشین می تونست ردشه.بچّه هاگفتن براگرفتن این پل کشته های زیادی دادیم.اما الآن خیلی آروم بودوکرخه بی خیال از زیرشه ردمی شد.یه پل کوچیک که عرض رودخونش به زورده متر می شدولی برا همین ده متر ماچه کردیم.ببخشدچه کردن!اونایی که شاید الآن توی همین رودخونه هم ازشون حرفای زیادی باشه.یکی از همونایی که هیچیش پیدانشد.گمنامه گمنام.شاید این پل خبری ازش داشته باشه.

از پل باتمام حرف وحدیثش ردشدیم.زدیم به دشت ودمن تمامش درخت بود.گفتم اینجا که نه خاکریز هست نه بیابون همش درخته ولی فیلما که نشون می ده همش بیابون رفیقمون گفت این درختارو جدیدا زدن برا ساکن کردن شنهای روان.بیابون زدایی.

رفتیم ورفتیم تارسیدیم به یه جای بکر.ماشینارو پارک کردیم پیاده شدیم.اساس رو دآوردیم ونشستیم.

نگاهی به اطراف می کردم که یه روزی این جا چه روزی داشت.شاید همینجا که ما ایستادیم جونای این مرزوبوم رو به رگبار بسن .صدام گفته بود اومده که بمونه.ولی نموند.کلا نموند.دودمانش برباد رفت.

وقتی به حافظه تاریخ برمی گردم می بینم هرکسی به این مرز وبوم دست درازی کرد یه جورایی گرفتار غضب تاریخ شد از اسکندر گرفته تا چنگیزوپاشاهای عثمانی واین آخریش صدام.

این خاک مقدسه ،این خاک خاکه ایرانه،مردمی داره  بافرهنگ،وانسان.تنها مردمی ان که بت نپرستیدن واین خیلی مهمه.یه کارانامه پاک.یه مردم نجیب.هرکس به سرزمین وخاک این مردم  دست درازی کنه شاید مردم نتونن دفاع کنن غافل گیر بشن ولی یه خدا دارن که هیچ وقت او نهارو تنها نذاشته ونمی ذاره. مردان وزنانی دارن از نژادآریوبرزن،گردآفرید،رستم،سهراب،گیو،امیرکبیر،کورش ،داریوش...

اینهارو که دنیا می شناسه. امابازهم هستن نمونش همین  جونمردایی که توی دل این خاک گم شدن تا ثابت کنن وارث خوبی برای ارث آریو برزن ورستم هستن.این خاک مقدسه.